درس دوم «مست و هوشیار»

 

1- محتسب (مأمورِ اجرایِ احکام ) در راه مستی را دید و یقه­اش را گرفت. مست گفت: ای دوست! این پیراهن است که آن را گرفته­ای؛ افسار حیوان نیست.

2- (محتسب) گفت: تو مست هستی، به همین دلیل تلوتلوخوران راه می­روی. (تعادل نداری) مست پاسخ داد: اشکال و گناه در راه رفتن من نیست بلکه راه هموار و صاف نیست. (جامعه پر از فساد و نابسامانی است.)

3- محتسب گفت: لازم است تو را به خانة قاضی ببرم. مست گفت: برو هنگام صبح بیا زیرا قاضی نیمه شب بیدار نیست.

4- محتسب گفت: خانة حاکم نزدیک است، به آنجا می­رویم. مست جواب داد: از کجا معلوم که خودِ والی الآن در میخانه نباشد!

5- محتسب گفت: تا نگهبان را باخبر می­کنیم، برو در مسجد بخواب. مست گفت: مسجد خوابگاه افراد بدکاری مثل من نیست.

6- محتسب گفت: به­طور پنهانی پولی به من بده و خود را خلاص کن. مست گفت: کار دین با پول و رشوه درست نمی­شود.

7- محتسب گفت: به عنوان تاوان و جبران خسارت، لباست را از تنت بیرون می­آورم. مست جواب داد: لباس من پوسیده است و فقط نقشی از تار و پودش باقی است. (به کار تو نمی­آید.)

8- محتسب گفت: متوجه نیستی که کلاه از سرت افتاده است. (از بس مستی و تعادل نداری) مست گفت: در سر باید عقل باشد؛ کلاه نداشتن عیب و ننگ نیست.

9- محتسب گفت: زیاد شراب خورده­ای، به همین علّت مست و از خود بی­خود گشته­ای. گفت: ای بیهوده­گو، بحثِ کم و زیادِ آن نیست. (حرام، حرام است، کم و زیاد آن فرقی ندارد.)

10- محتسب گفت: مردم هوشیار باید افراد مست را مجازات کنند. مست پاسخ داد: یک هوشیار نشان بده؛ در این­جا کسی هوشیار و سالم نیست. (همه مست هستند)