درس هیچدهم 18  عرفان اسلامی

1- پشه از کجا می داند این باغ در چه زمانی به وجود آمده است زیرا که در فصل بهار متولد می شود و دردی ماه می میرد

 

2- کرم که داخل تنه درخت زایده شده است از کجا می داند این درخت در چه زمانی کاشته شده است .

3- کسی از ابتدا و انتهای دنیا با خبر نیست زیرا این دنیا مانند کتابی کهنه است که صفحات اول و آخر آن پاره شده است .

4- انسانهای پست و عارفان غیر حقیقی سخن انسانهای بزرگ را می دزدند تا آن را به انسانهای ساده لوح و ساده دل عرضه کنند .

5- کار عارفان حقیقی محبت و هدایت گرای است . اما کار انسانهای پست و عارف غیر حقیقی حیله گری است .

6- لباس پشمینه و صوفیان و عارفان را برای دنیا طلبی و گدایی به تن می کنند و به افراد مثل بومسلیم کذاب لقب پیامبر اسلام را می دهند .

7- پشه `نماد انسان      8- باغ ` نماد دنیا                 9- کرم ` نماد انسان

10- چوب ` نماد دنیا           11- زهاد و نساک ` پرهیز گاران              12- سلیمی ` ساده دل

13- کد ` گدایی

 

 

درس نوزدهم                                  در محراب عشق

1- در آثار بیارند ` در روایات نقل می کنند      2- در بعضی ` در یکی     3- چنان که پیکان اندر استخوان وی بماند ` به گونه ای که نوک تیز در استخوان ماند   4- تا از فرایض و سنن فارغ شد و به نوافل و فضایل نماز ابتدا کرد ` تا واجبات نماز را به جا آورد و به مستحبات نماز پرداخت   5- بیرون گرفت ` بیرون آورد    6- سلام نماز باز داد ` تمام کرد    7- چنین حالی بر تو رفت و تو را خبر نبود ` تیر از پای تو در آوردیم و تو متوجه نشدی     8-  زیر و زبر شود  `  زیرو شود    9-یا تیغ و سنان در می زدنند   ` یا شمشیر و نیزه بر بدنم بزنند  10- مرا از لذت مناجات الله از درد تن خبر نبود  ` من از شدت لذت عبادت خدا متوجه درد نشدم 11- تنزیل مجید ` قرآن مجید   12- ملامت را بر ایشان غرامت کند ` این سرزنش را تلافی کند    13- ترنجی به دست چپ داد ` مرکبات به دست چپ داد    14- و آتت کل واحده منهن سکیناً  `به دست هر یک از آنان ( ترنج و ) کاردی داد    15- چون آرام گرفتند ` وقتی آماده شدند    16- بر ایشان بر گذر ` از جلوی آنها عبور کن   17- از مشاهد ه ی جمال و مراقبت کمال یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت ` از دیدن چهره ی زیبای یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت  18- پس به حقیقت دانیم که مشاهده ی دل و سرجان علی مرجلال و جمال و عزت و هیبت الله را بیش از مشاهده ی زنان بیگانه بود مر یوسف مخلوق را ` حقیقتاً دیدیم که مشاهده ی شکوه و عزمت خداوند توسط دل و جان حضرت علی بیشتر ارزش دارد از مشاهده ی زیبای یوسف توسط زنان بیگانه  19- عجیب نباشد و غریب نبود ` عجیب و غریب نیست .

 

 

 

درس نوزدهم                             در بیان شریعت و طریقت و حقیقت انسان کامل

1- دید انبیاست سالک باید که اول از علم شریعت آن چه مالابد است بیاموزد ` آن است که انبیا می بیند انسان عارف از علم شریعت از آن چه را که ضروری است بیاموزد   2- و یاد گیرد و آن گاه از عمل طریقت آن چه مالابد است به جای آورد ` و بعد از آن در مرحله ی طریقت آن چه از آن که ضروری است به عمل می آورد   3- زوی نماید ` به او روی کند   4-  اقول نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف ` سخنان خوب و پسندیده و کارهای نیکو و خلق و خوی پسندیده و شناخت   5- زیادت از نیکی نباشد `بیشتر از یکی نیست      6- از جهت آنکه تمامت موجودات هم چون یک شخص است` به خاطر این که همه موجودات عالم مثل بدن یک شخص هستند  7- دیگران در مراتب باشند هر یک در مرتبه ای  ` دیگران در درجه پایین تر هستند و هر یک جایگاه مختلفی دارند .

 

درس بیستم                             جمال جان فزای روی جانان

1- وقتی به خلقت و آفرینش خوب دقت می کنی می بینی که در حقیقت خداوند هم  دیده ( چشم ) است و هم دیدار ( چهره  معشوق ) 

2- حدیث قدسی این مفهوم را بیان می کند که بنده هر کاری را که انجام دهد عین اراده خداوند است

3- تمام جهان و پدیده آن همچون آیینه ای است که در دل هر ذره ای صدها خورشید تابان معنیی وجود دارد که حق را متجلی می کند .

4- اگر دل یک قطره را بشکافی و در آن اندیشه کنی خواهی دید که در دل هر قطره صرها دریا از جلوه حق نهفته است

5- اگر به درستی به ذرات خاک توجه کنی خواهی دید که هر جزء از جزء هایخاک استعدادهای آن را دارد که آدم شود و حق را متجلی کند

6- همه موجودات فقط در اندازه در تفاوت اند اما در اصل وجود یکی هستند همانگونه که قطره در اصل دریاست و دریا جزء قطره ها چیزی نیست

7- در درون یک دانه صدها خرمن راز و شگفتی وجود دارد و در دل یک ارزن دنیایی از اسرار و حقیقت وجود دارد

8- هستی و حیات حتی در بال پشه هم وجود دارد و آسمان با آن عظمت در مردمک چشم می گنجد ( حقایق : در جزءای ترین پدیده ها ظهور می یابد )

9- دل انسان با تمام کوچکی خود جایگاه خداوند دو عالم است .

10- هر دو جهان در دل انسان جمع شده است گاهی این دل شیطانی است و گاهی فطرت انسانی دارد .

11- توجه کن ! ؟  و ببین که خداوند ، عالم را از چهره و جلوه های مختلفی خلق کرده است یعنی خوی فرشتگی را با خوی شیطانی در هم آمیخته است .

12- اگر یک ذره از خلقت جا به جا  شود همه دنیا دچار بی نظمی می شود . ( دنیا دارای نظم است )

13- همه عناصر جهان در راه رسیدن به خدا سرگردان اند و در عین حال هیچ جزئی از اجزا از مسیر خود خارج نمی شود .

14- همه ذرات در عین جنبش آرام هستند ( از نظام آفرینش سر پیچی نمی کنند ) آغاز و پایان حرکت و جنبش پدیده ها نا معلوم است .

15- همه پدیده ها نسبت به ذرات خود ، آگاه ( تسبیح حق را گویند ) و به سوی حق در حرکت اند .

16-  در هر پدیده ای و زیر هر پرده ای جمال و زیبایی شادی بخش خداوند نهفته است .

 

درس بیست و یکم             سی مرغ  سیمرغ

1- سی مرغ ` مسئله کثرت          2- سیمرغ ` وحدت وجود   3 مجمعی کردند `جمع شدند

4- هدهد ` نماد روح ، انسان کامل و رهبر است   5- اکناف ` گوشه ، کنار

6- کوه قاف ` در افسانه ها کوهی که دور تا دور جهان را اعطا کرده است ( یعنی کوه یقین )

7- خشکی ` نماد عبادت    8- دریا ` نماد مشکلات     9- سودایی ` شیفته    10- بلبل ` نماد انسان عاشق سطحی و خوش گذران است   11  طاووس ` نماد انسان های خود شیفته ، و کسانی که پاداش بهشت هستند   12- بط ` نماد انسان زهاد و عباد که خود را فقط با عبادت مشغول می کنند    13- باز ` نماد در باریان که تمام افتخار آن ها نزدیکی به شاه است   14- جغد ` نماد انسانهای گوشه گیر     15-  طلب `خواستن    16- تعب ` رنج    17- استغنا ` بی نیاز     18- توحید ` اهل حقیقت    19- تفرید ` یگانه کردن     20- تجرید ` تنهایی گزیدن    21- حیرت `سرگردانی     22- فقر ` درویشی    23- فنا ` نیست شدن

 

درس بیست و یکم               معنی شعر سی مرغ سیمرغ

1- تمام پرندگان جهان چه شناخته گرد هم جمع شدند و مجلسی بر پا کردند 

2- چرا سرزمین ما پادشاه و رهبر ندارد از این بیشتر بدون شاه و رهبر بودن درست نیست

3- شایسته است که هم دیگر را کمک کنیم و دنبال پادشاهی برای خودمان باشیم

4- شایسته است اگر با همکاری یک دیگر ، پادشاهی برای خود انتخاب کنیم

5- پس همه ی آن ها در جایی جمع شدند و همه خواستار شاهی شدند

6- خشکی های بسیار و دریاهای بسیاری سر راه است مبادا تصور کنی که راه کوتاه است

7- برای طی راه شگفت انگیزه انسان جوان مرد می خواهد زیرا که راه دور است و مشکلات زیاد است

8- برای رسیدن به او راهی نیست و رسیدن به او مشکل است و دوری او را هم نمی توان تحمل کرد و انسان های زیادی شیفته و عاشق او هستند .

9- خیال های زیادی از عشق گل در سرم است و برای من عشق گل کافی است

10- بلبل ( عاشق مدعی ) تحمل سختی راه را ندارد و برای او عشق گل کافی است

11- گل اگر چه زیباست اما زیبایی او در عرض یک هفته از بین می رود

12- در حالی که می توانی عشق به خداوند داشته باشی چرا به عشق مجازی بسنده می کنی

13- کسی که حقیقت حق را دریافت کرد حقایق جزئی برایش آسان کرد

14- من با تحمل رنج در خرابه زندگی می کنم زیرا که گنج مقصود در خرابه است

15- عشق به سیمرغ یک افسانه است زیرا که عشق او کار هر کسی نیست

16- من عشق به سیمرغ همچون انسانهای جوانمرد نیستم برای من عشق به گنج و خرابه دنیا کافی است

17- بعد از آن همه پرندگان که غافل و بی خبر بودند عذرها بهانه ها آوردند

18- اگر بخواهم عذر یک یک آن ها را با تو بازگو کنم سخن طولانی می شود پس مرا معذور دار

19- اکنون باید کسی همراه ما باشد تا مشکلات راه را حل کند و ما را رهبری کند .

20- تا اینکه در راه ما را هدایت کنند و هیچ یک از ما نمی تواند رهبر باشد

21- در چنین راهی حاکم نیرومندی وجود داشته باشد که از این دریا مشکلات عبور کند

22- از جان و دل از حاکم اطلاعات خواهیم کرد و هر چه از خوب و بد به او بگوید فرمان می برم

23- فقط راهی را می دیدند که پایان نداشت و دائم دچار دردی می شدند که درمان نداشت

24- وقتی ترس از راه بر آن ها چیره شد بر یک جا جمع شدند

25- گفت ما هفت مرحله در پیش خواهیم داشت وقتی از این هفت مرحله بگذریم سیمرغ خواهیم رسید

26- هیچ کس در جهان از این راه باز نگشته است به همین دلیل از مسافت آن کسی آگاه نیست

27- وقتی به وادی طلب برسیم صدها و سختی پیش رویت خواهد بود

28- این جا جای است که هر زمان و هر لحظه سختی های زیادی دچار می شویم و طوطی در این مرحله مگسی پیش خواهد بود .

29- در این سرزمین مقام قدرت و ثروت را کنار بگذاریم

30- بعد از این مرحله ( طلب ) وادی عشق وجود دارد وکسی وارد این سرزمین شود سر تا پایش در آتش عشق می سوزد

31- عاشق حقیقی کسی است که همچون آتش سوزنده و شعله ور باشد

32- به فکر عاقبت کار نباشد و در کمال میل و رغبت همه چیز را در آتش عشق می سوزاند .

33- بعد از آن عشق وادی معرفت خواهد بود که همچون بیابانی بی انتها است .

34- وقتی که خورشید معرفت در این مرحله بر سالکان بتابد هر یک از سالکان درک و فهم خود بینا می شوند و جایگاه حقیقی خود را در می یابند .

     موقوف المعانی

 

35- بعد از این مرحله ، مرحله استغنا و بی نیازی است که در آن همه دلبستگی و وابستگی ها رنگ می بازد و بی معنا می شود

36- در این مرحله بهشت با آن همه جاذبه هایش همچون لاشه و مردابی بی ارزش است و طبقات دوزخ و جهنم در نظر عارف همچون یخ سرد به نظر می رسد

37- اگر هزاران نفر در مرحله جان دهد اهمیتی ندارد همانند شبنمی در درون دریایی بی انتها می چکد و محو و ناپدیدی می شود

38- بعد از مرحله استغنا سرزمین توحید پیش رویت خواهد بود اعتقاد به این که جزا و کسی نیست و او یگانه است .

39- وقتی که از این بیا بان عبور کنند ، همگی به وحدت و یگانگی می رسند و گویی سر از یک گریبان بیرون می کنند

40- در این مرحله کسرت و تعدد معنا و مفهوم ندارد زیرا همه ی آنها یکی خواهد بود ( اشاره به وحدت وجود )

41- بعد از این مرحله توحید وادی حیرت خواهد بود که در این مرحله دائماً در درد و حیرت و سرگردانی خواهی بود

42- انسان حیران به این مرحله می رسد در حقیقت راه خود را گم کرده است و در حیرت و سرگردان به سر برده است .

43- هر چه که در مرحله توحید به جان و دلش وارد شده از او دور می شود و گم می شود حتی خود گم شدن

44- بعد از مرحله حیرت فقر او فنا خواهد بود که انسان مالک از همه چیز خود دست می کشد

45- این مرحله در حقیقت مرحله فراموشی است انسان همچون موجودی لنگ و کر و بیهوش خواهد بود

46- صد هزاران موجود را خواهی دید که از یک نور به وجود آمده و گم شده اند

47- سرانجام از هر صد ها هزار مرغ ، یکی توانست از آن هفت وادی عبور کند و تعداد اندکی به آن جایگاه رسیدند.

48- سرانجام از آن ها مرغ فقط اندکی آن جا رسیدند که در واقع آن ها یک چیز پیش نبوند .

49- همه گفتند ما این جا آمده ایم که سیمرغ پادشاه ما با شد

50- ما همه در راه رسیدن به درگاه سیمرغ عاشق و سرگشته حیرانیم

51- مدت زمانی است که در آن گاه نهادیم و از هزاران نفر فقط سی مرغ به درگاه پادشاه رسیدیم

52- وقتی آن سی مرغ خوب توجه کردند متوجه شدند که در حقیقت آن سیمرغ خودشان هستند ( حقیقت در وجود خود ما هست و اگر خوب توجه کنیم به آن پی می بریم )

 

درس بیست و دوم                       طوطی و بازرگان

1- بازرگان طوطی زیبایی در قفس داشت .

2- هنگاهی که بازرگان قصد سفر کرد و هنگامیکه که خواست به سفر هندوستان برود

3- از سوی بخشش و بزرگواری به غلام و کنیز کان خود گفت برای شما از سفر چه هدیه ای بیاورم

4- هر کدام از آن ها چیزی خواست و آن بازرگان نیک بر آن ها قول داد

5- به طوطی گفت ای طوطی تو چه هدیه ای می خواهی که از هندوستان برای تو بیاورم

6- طوطی گفت وقتی آن جا طوطیان را دیدی وضع و حال من را به آن ها شرح بده

7- آن طوطی که مشتاق دیدار شما بود به خاطر تقدیر و سرنوشت در زندان حبس ما گرفتار است

8- او به شما سلام رسانده و تقاضای کمک کرده است و از شما چاره ای برای مشکل راهنمایی می طلبد

9- ایا سزاوار است که من در عشق فراق شما در زندان بمانم و بمیرم

10- ای دوستان بزرگوار هنگامی که در میان چمنزار شاد سر مست هستی یادی هم از من بیچاره کنید

11- مرد بازرگان پذیرفت که سلام او را به هم جنس آنان برساند

12- وقتی به سرزمین های دور دست هندوستان رسید در بیان چند طوطی دید

13- اسب خود را متوقف کرد و با صدای بلند سلام و پیام آن طوطی را به آن ها رساند

14- یک طوطی از میان آن ها به خود لرزید و بر زمین افتاد و مرد

15- خواجه از گفتن این خبر پشیمان شد و به خود گفت من موجب هلاک این جانور شدم

16- این طوطی مگر از اقوام آن طوطی  بود مگر این دو پرنده دو جسم با یک روح بودند

17- چرا این کار را کردم و با سخن سنجیده خود آن را سوزاندم ( هلاک کردم )

18- زبان انسان مثل سنگ آتش زنه و آنچه که از زبان بیرون می آید ( سخنان آتش سوزانی است )

19- مواظب باشد که از بیهودگی سخن نگویی

20- به خاطر این کار همه جا تاریک است و اطرافمان پنبه زار است و میان پنبه ها آتش جایگاهی ندارد

21- یک سخن نابجا و عجولانه می تواند دنیای را نابود کند و در مقابل یک سخن درست می تواند انسانهای ترسو را به شیران شجاع بدل سازد

22- بازرگان کار تجارت را تمام کرد و با شادی خانه اش بر گشت

23- هدیه هر غلام را آورد و سهم سوغات هر کنیزک را هم به آنها بخشید

24- طوطی گفت هدیه من کجاست آنچه را که دیدی و گفتی شرح بده

25- گفت نه من خود از کرده و عمل خود پشیمانم

26- گفت چرا من از روی بی تجربگی و حمایت چنین پیامی را رساندم این کاری را کردم

27- طوطی گفت ای خواجه علت پشیمانی چیست و علت این ناراحتی و غم و غصه تو چیست .

28- بازرگان گفت آن گله و شکایت های تو را به جمعی از همنوعان خود گفتم .

29 یکی از طوطیان به شدت درد و غم تو پی برد زهره اش پاره شد و جان سپرد .

30- من از این عمل و گفته خود پشیمان شدم این چه سخنی بود و حال که این سخن را گفتم پشیمانی فایده ای ندارد .

31- سخنی که از زبان می جهد مانند تیری است که از کمان پرتاب می شود .

32- این انسان عاقل آن تیر باز نخواهد گشت و سیل را باید ابتدا مهار کرد .

33- وقتی سیل که سر بر گذرد و تحت اختیار نباشد جهانی را فرا می گیرد و دنیای را ویران کند جای شگفتی نخواهد بود .

34- وقتی طوطی شنید که آن همنوعش چه عملی انجام داده به خودش لرزید و به زمین افتاد و مرد

35- وقتی او را به این وضع و حال دید ناگهان خواجه از جا پرید از شدت درد و ناراحتی گریبانش را چاک داد

36- گفت ای طوطی خوش آواز تو را چه شد چرا اینگونه شده ای

37- افسوس که طوطی خوش آواز و همدم و همراز را از دست دادم .

38- ای طوطی و مرغ زیرک من که در حقیقت تر جمان اندیشه و اسرار دل من بودی .

39- افسوس و صد افسوس که طوطی هم چون ماه زیبای بود در زیرا بر پنهان شد .

40- من در فکر آوردم قافیه هستم در حالی که معشوق به من می گوید جز دیدار من به چیز دیگر نیندیش .

41- لفظ و صدا و سخن را کنار می گذارم تا بدون واسطه با تو راز و نیاز کنم .

42- حیاط راستین و زندگی واقعی عاشقان در این است که قربانی معشوق شوند تنها دلدادگان می توانند صاحب دل باشند .

43- از ماجرای عشق فقط گوشه ای را به تو گفتم زیرا اگر روشن تر بگویم نه فهم تو تاب تحمل و شنیدن آن را دارد و نه زبان من قدرت بیانش را .

44- داستان عشق بسیار طولانی است از خواجه سخن بگو سرانجام چه شد .

45- خواجه در آتش درد و غم غصه می سوختم و سخنان پریشان می گفت .

46- معشوق این آشفتگی و سرگردانی را دوست دارد چرا که کوشش و تلاش بیهوده از تنبلی و سستی است .

47- خداوند با وجود بی نیازی هر روز در کار است و ما که سر پا نقص هستیم باید همیشه در کار باشیم .

48- بعد از آن او را از قفس بیرون انداخت و آن طوطی بر روی شاخه ی بلندی پرید .

49- آن طوطی مرده به سرعت پرید و مثل آفتابی در آسمان ظاهر شد .

50- خواجه از این کار پرنده ویران و سرگردان شد چرا که او غافل بود و ناگهان راز پرنده بر او آشکار شد .

51- روبه بالا کرد ای پرنده ی خوش آواز از وضع حال خود با خبر ساز

52- آن پرنده در هندوستان چه کرد که تو آن را آموختی و حیله و حقی سوار کردی و ما را در اتش سوزاندی .

53- طوطی گفت که او با عمل خود مرا پند نصیحت داد که آواز خوش و دوستیت را رها کن .

54- زیرا که صدای آواز تو را در بند کرده است و خود را به خاطر پند و نصیحت مرا این گونه مرده ساخت

55- ای پرنده ای که برای همه آوازه خوانی می کنی مانند مرده ها باش مثل من از همه چیز رهای یابی .

56- اگر دانه باشی پرندگان تو را می خورند و اگر مثل غنچه ی زیبای باشی کودکان تو را می کنند

57- تمام ارزش های وجودی خودت را پنهان کن و مانند گیاه بی بام بی ارزش شو تا از دست برد دیگران امان بمانی .

58- هر کسی که حسن و زیبایی و محاسن خود را به دیگران عرضه کند صدها تقدیر و سرنوشت بد به سوی او روی می آورد .

59- و تمام حسادت ها و چشم بد و خشم و نفرت به او روی می آورد مثل خوابی که از مشک می گذرد .

60- دشمنان همه با حسادت آزار او می شود و دوستان هم عمرش را تلف می کند .

61-باید خدا پناه برد زیرا که فقط لطف خداوند شامل همه ی انسان ها است .

62- تا این پناهگاهی مطمئن بیابی و پناهگاهی که توصیفش ممکن نیست طوری که آب و آتش ( هکه ی پدیده ها ) سپاه و یاور تو گردند .

63- مگر دریا نوح و حضرت موسی را کمک به یاوری نکرد و مگر نسبت به دشمنانش خشم نگرفت .

64- مگر آتش برای حضرت ابراهیم مثل قلعه ای محکم نشد به طوری که آه و حسرت به دل نمرود گذاشت .

65- مگر کوه حضرت یحیی را به سوی خود فرا نخواند و پناه او شد بلکه بالنگ قصد دشمنانش را نیز کرد .

66- کوه گفت ای یحیی بیا به من پناهنده شو تا من از شمشیرهای تیز دشمنان پناهگاه تو بشوم .

67- طوطی از روی صداقت یکی دو پند به یحیی داد و سپس گفت درود بر تو باد بعد از این بین من و تو جدایی خواهد بود .

68- خواجه به او گفت به خدا سپردمت برو تو اکنون را تازه ای را به من نشان داده ای .

69- خواجه به خودش گفت این پندی برای من بود این پند را عمل خواهم کرد زیراکه بسیار روشن و مشخص است .

70- این جان ما هم همچون مانند طوطی است و جان و روح انسان باید این گونه نیکو روشن باشد .