معانی متون ادبیات 3انسانی (قسمت دوم)
درس هیچدهم 18 عرفان اسلامی
1- پشه از کجا می داند این باغ در چه زمانی به وجود آمده است زیرا که در فصل بهار متولد می شود و دردی ماه می میرد
2- کرم که داخل تنه درخت زایده شده است از کجا می داند این درخت در چه زمانی کاشته شده است .
3- کسی از ابتدا و انتهای دنیا با خبر نیست زیرا این دنیا مانند کتابی کهنه است که صفحات اول و آخر آن پاره شده است .
4- انسانهای پست و عارفان غیر حقیقی سخن انسانهای بزرگ را می دزدند تا آن را به انسانهای ساده لوح و ساده دل عرضه کنند .
5- کار عارفان حقیقی محبت و هدایت گرای است . اما کار انسانهای پست و عارف غیر حقیقی حیله گری است .
6- لباس پشمینه و صوفیان و عارفان را برای دنیا طلبی و گدایی به تن می کنند و به افراد مثل بومسلیم کذاب لقب پیامبر اسلام را می دهند .
7- پشه `نماد انسان 8- باغ ` نماد دنیا 9- کرم ` نماد انسان
10- چوب ` نماد دنیا 11- زهاد و نساک ` پرهیز گاران 12- سلیمی ` ساده دل
13- کد ` گدایی
درس نوزدهم در محراب عشق
1- در آثار بیارند ` در روایات نقل می کنند 2- در بعضی ` در یکی 3- چنان که پیکان اندر استخوان وی بماند ` به گونه ای که نوک تیز در استخوان ماند 4- تا از فرایض و سنن فارغ شد و به نوافل و فضایل نماز ابتدا کرد ` تا واجبات نماز را به جا آورد و به مستحبات نماز پرداخت 5- بیرون گرفت ` بیرون آورد 6- سلام نماز باز داد ` تمام کرد 7- چنین حالی بر تو رفت و تو را خبر نبود ` تیر از پای تو در آوردیم و تو متوجه نشدی 8- زیر و زبر شود ` زیرو شود 9-یا تیغ و سنان در می زدنند ` یا شمشیر و نیزه بر بدنم بزنند 10- مرا از لذت مناجات الله از درد تن خبر نبود ` من از شدت لذت عبادت خدا متوجه درد نشدم 11- تنزیل مجید ` قرآن مجید 12- ملامت را بر ایشان غرامت کند ` این سرزنش را تلافی کند 13- ترنجی به دست چپ داد ` مرکبات به دست چپ داد 14- و آتت کل واحده منهن سکیناً `به دست هر یک از آنان ( ترنج و ) کاردی داد 15- چون آرام گرفتند ` وقتی آماده شدند 16- بر ایشان بر گذر ` از جلوی آنها عبور کن 17- از مشاهد ه ی جمال و مراقبت کمال یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت ` از دیدن چهره ی زیبای یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت 18- پس به حقیقت دانیم که مشاهده ی دل و سرجان علی مرجلال و جمال و عزت و هیبت الله را بیش از مشاهده ی زنان بیگانه بود مر یوسف مخلوق را ` حقیقتاً دیدیم که مشاهده ی شکوه و عزمت خداوند توسط دل و جان حضرت علی بیشتر ارزش دارد از مشاهده ی زیبای یوسف توسط زنان بیگانه 19- عجیب نباشد و غریب نبود ` عجیب و غریب نیست .
درس نوزدهم در بیان شریعت و طریقت و حقیقت انسان کامل
1- دید انبیاست سالک باید که اول از علم شریعت آن چه مالابد است بیاموزد ` آن است که انبیا می بیند انسان عارف از علم شریعت از آن چه را که ضروری است بیاموزد 2- و یاد گیرد و آن گاه از عمل طریقت آن چه مالابد است به جای آورد ` و بعد از آن در مرحله ی طریقت آن چه از آن که ضروری است به عمل می آورد 3- زوی نماید ` به او روی کند 4- اقول نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف ` سخنان خوب و پسندیده و کارهای نیکو و خلق و خوی پسندیده و شناخت 5- زیادت از نیکی نباشد `بیشتر از یکی نیست 6- از جهت آنکه تمامت موجودات هم چون یک شخص است` به خاطر این که همه موجودات عالم مثل بدن یک شخص هستند 7- دیگران در مراتب باشند هر یک در مرتبه ای ` دیگران در درجه پایین تر هستند و هر یک جایگاه مختلفی دارند .
درس بیستم جمال جان فزای روی جانان
1- وقتی به خلقت و آفرینش خوب دقت می کنی می بینی که در حقیقت خداوند هم دیده ( چشم ) است و هم دیدار ( چهره – معشوق )
2- حدیث قدسی این مفهوم را بیان می کند که بنده هر کاری را که انجام دهد عین اراده خداوند است
3- تمام جهان و پدیده آن همچون آیینه ای است که در دل هر ذره ای صدها خورشید تابان معنیی وجود دارد که حق را متجلی می کند .
4- اگر دل یک قطره را بشکافی و در آن اندیشه کنی خواهی دید که در دل هر قطره صرها دریا از جلوه حق نهفته است
5- اگر به درستی به ذرات خاک توجه کنی خواهی دید که هر جزء از جزء هایخاک استعدادهای آن را دارد که آدم شود و حق را متجلی کند
6- همه موجودات فقط در اندازه در تفاوت اند اما در اصل وجود یکی هستند همانگونه که قطره در اصل دریاست و دریا جزء قطره ها چیزی نیست
7- در درون یک دانه صدها خرمن راز و شگفتی وجود دارد و در دل یک ارزن دنیایی از اسرار و حقیقت وجود دارد
8- هستی و حیات حتی در بال پشه هم وجود دارد و آسمان با آن عظمت در مردمک چشم می گنجد ( حقایق : در جزءای ترین پدیده ها ظهور می یابد )
9- دل انسان با تمام کوچکی خود جایگاه خداوند دو عالم است .
10- هر دو جهان در دل انسان جمع شده است گاهی این دل شیطانی است و گاهی فطرت انسانی دارد .
11- توجه کن ! ؟ و ببین که خداوند ، عالم را از چهره و جلوه های مختلفی خلق کرده است یعنی خوی فرشتگی را با خوی شیطانی در هم آمیخته است .
12- اگر یک ذره از خلقت جا به جا شود همه دنیا دچار بی نظمی می شود . ( دنیا دارای نظم است )
13- همه عناصر جهان در راه رسیدن به خدا سرگردان اند و در عین حال هیچ جزئی از اجزا از مسیر خود خارج نمی شود .
14- همه ذرات در عین جنبش آرام هستند ( از نظام آفرینش سر پیچی نمی کنند ) آغاز و پایان حرکت و جنبش پدیده ها نا معلوم است .
15- همه پدیده ها نسبت به ذرات خود ، آگاه ( تسبیح حق را گویند ) و به سوی حق در حرکت اند .
16- در هر پدیده ای و زیر هر پرده ای جمال و زیبایی شادی بخش خداوند نهفته است .
درس بیست و یکم سی مرغ سیمرغ
1- سی مرغ ` مسئله کثرت 2- سیمرغ ` وحدت وجود 3 مجمعی کردند `جمع شدند
4- هدهد ` نماد روح ، انسان کامل و رهبر است 5- اکناف ` گوشه ، کنار
6- کوه قاف ` در افسانه ها کوهی که دور تا دور جهان را اعطا کرده است ( یعنی کوه یقین )
7- خشکی ` نماد عبادت 8- دریا ` نماد مشکلات 9- سودایی ` شیفته 10- بلبل ` نماد انسان عاشق سطحی و خوش گذران است 11 – طاووس ` نماد انسان های خود شیفته ، و کسانی که پاداش بهشت هستند 12- بط ` نماد انسان زهاد و عباد که خود را فقط با عبادت مشغول می کنند 13- باز ` نماد در باریان که تمام افتخار آن ها نزدیکی به شاه است 14- جغد ` نماد انسانهای گوشه گیر 15- طلب `خواستن 16- تعب ` رنج 17- استغنا ` بی نیاز 18- توحید ` اهل حقیقت 19- تفرید ` یگانه کردن 20- تجرید ` تنهایی گزیدن 21- حیرت `سرگردانی 22- فقر ` درویشی 23- فنا ` نیست شدن
درس بیست و یکم معنی شعر سی مرغ سیمرغ
1- تمام پرندگان جهان چه شناخته گرد هم جمع شدند و مجلسی بر پا کردند
2- چرا سرزمین ما پادشاه و رهبر ندارد از این بیشتر بدون شاه و رهبر بودن درست نیست
3- شایسته است که هم دیگر را کمک کنیم و دنبال پادشاهی برای خودمان باشیم
4- شایسته است اگر با همکاری یک دیگر ، پادشاهی برای خود انتخاب کنیم
5- پس همه ی آن ها در جایی جمع شدند و همه خواستار شاهی شدند
6- خشکی های بسیار و دریاهای بسیاری سر راه است مبادا تصور کنی که راه کوتاه است
7- برای طی راه شگفت انگیزه انسان جوان مرد می خواهد زیرا که راه دور است و مشکلات زیاد است
8- برای رسیدن به او راهی نیست و رسیدن به او مشکل است و دوری او را هم نمی توان تحمل کرد و انسان های زیادی شیفته و عاشق او هستند .
9- خیال های زیادی از عشق گل در سرم است و برای من عشق گل کافی است
10- بلبل ( عاشق مدعی ) تحمل سختی راه را ندارد و برای او عشق گل کافی است
11- گل اگر چه زیباست اما زیبایی او در عرض یک هفته از بین می رود
12- در حالی که می توانی عشق به خداوند داشته باشی چرا به عشق مجازی بسنده می کنی
13- کسی که حقیقت حق را دریافت کرد حقایق جزئی برایش آسان کرد
14- من با تحمل رنج در خرابه زندگی می کنم زیرا که گنج مقصود در خرابه است
15- عشق به سیمرغ یک افسانه است زیرا که عشق او کار هر کسی نیست
16- من عشق به سیمرغ همچون انسانهای جوانمرد نیستم برای من عشق به گنج و خرابه دنیا کافی است
17- بعد از آن همه پرندگان که غافل و بی خبر بودند عذرها بهانه ها آوردند
18- اگر بخواهم عذر یک یک آن ها را با تو بازگو کنم سخن طولانی می شود پس مرا معذور دار
19- اکنون باید کسی همراه ما باشد تا مشکلات راه را حل کند و ما را رهبری کند .
20- تا اینکه در راه ما را هدایت کنند و هیچ یک از ما نمی تواند رهبر باشد
21- در چنین راهی حاکم نیرومندی وجود داشته باشد که از این دریا مشکلات عبور کند
22- از جان و دل از حاکم اطلاعات خواهیم کرد و هر چه از خوب و بد به او بگوید فرمان می برم
23- فقط راهی را می دیدند که پایان نداشت و دائم دچار دردی می شدند که درمان نداشت
24- وقتی ترس از راه بر آن ها چیره شد بر یک جا جمع شدند
25- گفت ما هفت مرحله در پیش خواهیم داشت وقتی از این هفت مرحله بگذریم سیمرغ خواهیم رسید
26- هیچ کس در جهان از این راه باز نگشته است به همین دلیل از مسافت آن کسی آگاه نیست
27- وقتی به وادی طلب برسیم صدها و سختی پیش رویت خواهد بود
28- این جا جای است که هر زمان و هر لحظه سختی های زیادی دچار می شویم و طوطی در این مرحله مگسی پیش خواهد بود .
29- در این سرزمین مقام قدرت و ثروت را کنار بگذاریم
30- بعد از این مرحله ( طلب ) وادی عشق وجود دارد وکسی وارد این سرزمین شود سر تا پایش در آتش عشق می سوزد
31- عاشق حقیقی کسی است که همچون آتش سوزنده و شعله ور باشد
32- به فکر عاقبت کار نباشد و در کمال میل و رغبت همه چیز را در آتش عشق می سوزاند .
33- بعد از آن عشق وادی معرفت خواهد بود که همچون بیابانی بی انتها است .
34- وقتی که خورشید معرفت در این مرحله بر سالکان بتابد هر یک از سالکان درک و فهم خود بینا می شوند و جایگاه حقیقی خود را در می یابند .
موقوف المعانی
35- بعد از این مرحله ، مرحله استغنا و بی نیازی است که در آن همه دلبستگی و وابستگی ها رنگ می بازد و بی معنا می شود
36- در این مرحله بهشت با آن همه جاذبه هایش همچون لاشه و مردابی بی ارزش است و طبقات دوزخ و جهنم در نظر عارف همچون یخ سرد به نظر می رسد
37- اگر هزاران نفر در مرحله جان دهد اهمیتی ندارد همانند شبنمی در درون دریایی بی انتها می چکد و محو و ناپدیدی می شود
38- بعد از مرحله استغنا سرزمین توحید پیش رویت خواهد بود اعتقاد به این که جزا و کسی نیست و او یگانه است .
39- وقتی که از این بیا بان عبور کنند ، همگی به وحدت و یگانگی می رسند و گویی سر از یک گریبان بیرون می کنند
40- در این مرحله کسرت و تعدد معنا و مفهوم ندارد زیرا همه ی آنها یکی خواهد بود ( اشاره به وحدت وجود )
41- بعد از این مرحله توحید وادی حیرت خواهد بود که در این مرحله دائماً در درد و حیرت و سرگردانی خواهی بود
42- انسان حیران به این مرحله می رسد در حقیقت راه خود را گم کرده است و در حیرت و سرگردان به سر برده است .
43- هر چه که در مرحله توحید به جان و دلش وارد شده از او دور می شود و گم می شود حتی خود گم شدن
44- بعد از مرحله حیرت فقر او فنا خواهد بود که انسان مالک از همه چیز خود دست می کشد
45- این مرحله در حقیقت مرحله فراموشی است انسان همچون موجودی لنگ و کر و بیهوش خواهد بود
46- صد هزاران موجود را خواهی دید که از یک نور به وجود آمده و گم شده اند
47- سرانجام از هر صد ها هزار مرغ ، یکی توانست از آن هفت وادی عبور کند و تعداد اندکی به آن جایگاه رسیدند.
48- سرانجام از آن ها مرغ فقط اندکی آن جا رسیدند که در واقع آن ها یک چیز پیش نبوند .
49- همه گفتند ما این جا آمده ایم که سیمرغ پادشاه ما با شد
50- ما همه در راه رسیدن به درگاه سیمرغ عاشق و سرگشته حیرانیم
51- مدت زمانی است که در آن گاه نهادیم و از هزاران نفر فقط سی مرغ به درگاه پادشاه رسیدیم
52- وقتی آن سی مرغ خوب توجه کردند متوجه شدند که در حقیقت آن سیمرغ خودشان هستند ( حقیقت در وجود خود ما هست و اگر خوب توجه کنیم به آن پی می بریم )
درس بیست و دوم طوطی و بازرگان
1- بازرگان طوطی زیبایی در قفس داشت .
2- هنگاهی که بازرگان قصد سفر کرد و هنگامیکه که خواست به سفر هندوستان برود
3- از سوی بخشش و بزرگواری به غلام و کنیز کان خود گفت برای شما از سفر چه هدیه ای بیاورم
4- هر کدام از آن ها چیزی خواست و آن بازرگان نیک بر آن ها قول داد
5- به طوطی گفت ای طوطی تو چه هدیه ای می خواهی که از هندوستان برای تو بیاورم
6- طوطی گفت وقتی آن جا طوطیان را دیدی وضع و حال من را به آن ها شرح بده
7- آن طوطی که مشتاق دیدار شما بود به خاطر تقدیر و سرنوشت در زندان حبس ما گرفتار است
8- او به شما سلام رسانده و تقاضای کمک کرده است و از شما چاره ای برای مشکل راهنمایی می طلبد
9- ایا سزاوار است که من در عشق فراق شما در زندان بمانم و بمیرم
10- ای دوستان بزرگوار هنگامی که در میان چمنزار شاد سر مست هستی یادی هم از من بیچاره کنید
11- مرد بازرگان پذیرفت که سلام او را به هم جنس آنان برساند
12- وقتی به سرزمین های دور دست هندوستان رسید در بیان چند طوطی دید
13- اسب خود را متوقف کرد و با صدای بلند سلام و پیام آن طوطی را به آن ها رساند
14- یک طوطی از میان آن ها به خود لرزید و بر زمین افتاد و مرد
15- خواجه از گفتن این خبر پشیمان شد و به خود گفت من موجب هلاک این جانور شدم
16- این طوطی مگر از اقوام آن طوطی بود مگر این دو پرنده دو جسم با یک روح بودند
17- چرا این کار را کردم و با سخن سنجیده خود آن را سوزاندم ( هلاک کردم )
18- زبان انسان مثل سنگ آتش زنه و آنچه که از زبان بیرون می آید ( سخنان آتش سوزانی است )
19- مواظب باشد که از بیهودگی سخن نگویی
20- به خاطر این کار همه جا تاریک است و اطرافمان پنبه زار است و میان پنبه ها آتش جایگاهی ندارد
21- یک سخن نابجا و عجولانه می تواند دنیای را نابود کند و در مقابل یک سخن درست می تواند انسانهای ترسو را به شیران شجاع بدل سازد
22- بازرگان کار تجارت را تمام کرد و با شادی خانه اش بر گشت
23- هدیه هر غلام را آورد و سهم سوغات هر کنیزک را هم به آنها بخشید
24- طوطی گفت هدیه من کجاست آنچه را که دیدی و گفتی شرح بده
25- گفت نه من خود از کرده و عمل خود پشیمانم
26- گفت چرا من از روی بی تجربگی و حمایت چنین پیامی را رساندم این کاری را کردم
27- طوطی گفت ای خواجه علت پشیمانی چیست و علت این ناراحتی و غم و غصه تو چیست .
28- بازرگان گفت آن گله و شکایت های تو را به جمعی از همنوعان خود گفتم .
29 یکی از طوطیان به شدت درد و غم تو پی برد زهره اش پاره شد و جان سپرد .
30- من از این عمل و گفته خود پشیمان شدم این چه سخنی بود و حال که این سخن را گفتم پشیمانی فایده ای ندارد .
31- سخنی که از زبان می جهد مانند تیری است که از کمان پرتاب می شود .
32- این انسان عاقل آن تیر باز نخواهد گشت و سیل را باید ابتدا مهار کرد .
33- وقتی سیل که سر بر گذرد و تحت اختیار نباشد جهانی را فرا می گیرد و دنیای را ویران کند جای شگفتی نخواهد بود .
34- وقتی طوطی شنید که آن همنوعش چه عملی انجام داده به خودش لرزید و به زمین افتاد و مرد
35- وقتی او را به این وضع و حال دید ناگهان خواجه از جا پرید از شدت درد و ناراحتی گریبانش را چاک داد
36- گفت ای طوطی خوش آواز تو را چه شد چرا اینگونه شده ای
37- افسوس که طوطی خوش آواز و همدم و همراز را از دست دادم .
38- ای طوطی و مرغ زیرک من که در حقیقت تر جمان اندیشه و اسرار دل من بودی .
39- افسوس و صد افسوس که طوطی هم چون ماه زیبای بود در زیرا بر پنهان شد .
40- من در فکر آوردم قافیه هستم در حالی که معشوق به من می گوید جز دیدار من به چیز دیگر نیندیش .
41- لفظ و صدا و سخن را کنار می گذارم تا بدون واسطه با تو راز و نیاز کنم .
42- حیاط راستین و زندگی واقعی عاشقان در این است که قربانی معشوق شوند تنها دلدادگان می توانند صاحب دل باشند .
43- از ماجرای عشق فقط گوشه ای را به تو گفتم زیرا اگر روشن تر بگویم نه فهم تو تاب تحمل و شنیدن آن را دارد و نه زبان من قدرت بیانش را .
44- داستان عشق بسیار طولانی است از خواجه سخن بگو سرانجام چه شد .
45- خواجه در آتش درد و غم غصه می سوختم و سخنان پریشان می گفت .
46- معشوق این آشفتگی و سرگردانی را دوست دارد چرا که کوشش و تلاش بیهوده از تنبلی و سستی است .
47- خداوند با وجود بی نیازی هر روز در کار است و ما که سر پا نقص هستیم باید همیشه در کار باشیم .
48- بعد از آن او را از قفس بیرون انداخت و آن طوطی بر روی شاخه ی بلندی پرید .
49- آن طوطی مرده به سرعت پرید و مثل آفتابی در آسمان ظاهر شد .
50- خواجه از این کار پرنده ویران و سرگردان شد چرا که او غافل بود و ناگهان راز پرنده بر او آشکار شد .
51- روبه بالا کرد ای پرنده ی خوش آواز از وضع حال خود با خبر ساز
52- آن پرنده در هندوستان چه کرد که تو آن را آموختی و حیله و حقی سوار کردی و ما را در اتش سوزاندی .
53- طوطی گفت که او با عمل خود مرا پند نصیحت داد که آواز خوش و دوستیت را رها کن .
54- زیرا که صدای آواز تو را در بند کرده است و خود را به خاطر پند و نصیحت مرا این گونه مرده ساخت
55- ای پرنده ای که برای همه آوازه خوانی می کنی مانند مرده ها باش مثل من از همه چیز رهای یابی .
56- اگر دانه باشی پرندگان تو را می خورند و اگر مثل غنچه ی زیبای باشی کودکان تو را می کنند
57- تمام ارزش های وجودی خودت را پنهان کن و مانند گیاه بی بام بی ارزش شو تا از دست برد دیگران امان بمانی .
58- هر کسی که حسن و زیبایی و محاسن خود را به دیگران عرضه کند صدها تقدیر و سرنوشت بد به سوی او روی می آورد .
59- و تمام حسادت ها و چشم بد و خشم و نفرت به او روی می آورد مثل خوابی که از مشک می گذرد .
60- دشمنان همه با حسادت آزار او می شود و دوستان هم عمرش را تلف می کند .
61-باید خدا پناه برد زیرا که فقط لطف خداوند شامل همه ی انسان ها است .
62- تا این پناهگاهی مطمئن بیابی و پناهگاهی که توصیفش ممکن نیست طوری که آب و آتش ( هکه ی پدیده ها ) سپاه و یاور تو گردند .
63- مگر دریا نوح و حضرت موسی را کمک به یاوری نکرد و مگر نسبت به دشمنانش خشم نگرفت .
64- مگر آتش برای حضرت ابراهیم مثل قلعه ای محکم نشد به طوری که آه و حسرت به دل نمرود گذاشت .
65- مگر کوه حضرت یحیی را به سوی خود فرا نخواند و پناه او شد بلکه بالنگ قصد دشمنانش را نیز کرد .
66- کوه گفت ای یحیی بیا به من پناهنده شو تا من از شمشیرهای تیز دشمنان پناهگاه تو بشوم .
67- طوطی از روی صداقت یکی دو پند به یحیی داد و سپس گفت درود بر تو باد بعد از این بین من و تو جدایی خواهد بود .
68- خواجه به او گفت به خدا سپردمت برو تو اکنون را تازه ای را به من نشان داده ای .
69- خواجه به خودش گفت این پندی برای من بود این پند را عمل خواهم کرد زیراکه بسیار روشن و مشخص است .
70- این جان ما هم همچون مانند طوطی است و جان و روح انسان باید این گونه نیکو روشن باشد .
هدف از این وبلاگ: آموزش زبان وادبیات فارسی متوسطه برای دانش اموزان عزیزم و تذکار این مطالب جهت همکاران ارجمندم. «فارسی را پاس می داریم ،زیرا گفته اند/قدر زر،زرگر شناسد،قدر گوهر،گوهری»