توضیح درس به درس زبان فارسی سال چهارم (پیش)
توضیح درس به درس زبان فارسی سال چهارم (پیش)
درس اول (نی نامه) گوش كن كه نی ( مولانا )چگونه حكايت میکند و از جدايي خود از عالم معنا گلايه و شكايت دارد[1]
2- از آن زمان كه مرا از عالم معنا جدا کردهاند همهی هستي از فرياد من ناله سر دادهاند.[2]
3- براي بيان درد اشتياق ، شنوندهای میخواهم كه دوري از حق را ادراك كرده و دلش از درد و داغ فراق سوخته باشد.[3]
4- هر كس كه از وطن اصلي خود ( بازگشت به سوي خدا ) دور شده باشد، دوباره خواهان بازگشت به آن جاست.[4]
5- من نالهی عشق به حق را براي همه سر دادم وسالكان ( رهروان راه حق ) وغير سالكان ( دور افتادگان از حق) همنشين شدم.[5]
6- هر كسي در حدّ فهم خود با من همراه ويار شد اما حقيقت حال مرا در نيافت.[6]
7- اَسرارمن در نالههای من نهفته است اما چشم و گوش ظاهري نمیتواند راز و حقيقت اين ناله را دريابد.[7] ( تنها با چشم و گوش دل میتوان آن را ادراك كرد .)
8- گرچه جان، تن را ادراك میکند و تن از جان آگاهي دارد و هيچ يك از ديگري پوشيده نيست اما توانايي ديدن جان به هيچ چشمي داده نشده است.[8]
9- اين صداي ني برخاسته از آتش عشق ، ياد هوا نيست . كسي كه اين آتش عشق ندارد الهي نيست و نابود شود.[9]
10- اين اثر عشق است كه ني را به نوا آورده است و اين شور عشق است كه باعث جوشش میشود ( همه چيز از عشق به وجود آمده است . )[10]
11- نغمههای ني همدم هر عاشق هجران ديده است و راز او را فاش میکند و براي كسي كه جوياي معرفت است پردهها را از مقابل چشم رو برمي دارد تا معشوق حقيقي را ببيند.[11]
12- ني هم زهر است و هم پاد زهر. در عين درد آفريني، درمان بخش نيز هست وكسي چون ني، دمساز وهمدم واقعي براي عاشق هجران ديده نخواهد بود. ( به ظرفيت وجودي افراد بستگي دارد ).[12]
13- ني، داستان راه خونين عشق را بيان میکند و از قصهی عشق عاشقاني چون مجنون كه سراسر درد و رنج است سخن به ميان میآورد.[13]
14- حقيقت عشق را كسي جز عاشق درك نمیکند زيرا تنها عاشق محرم است. همان طور كه گوش براي ادراك سخنان زبان، ابزاري مناسب است.[14]
15- عمر ما در غم و اندوه عشق سپري شد و روزهاي ما با سوز و گدازهای عاشقانه همراه بود.[15]
16- اگر روزها سپري شد مهم نيست ، اي كسي كه در پاكي نظير نداري ، تو براي ما بمان. ( الطاف تو متوجه ما باشد ) كه چون تو پاك ومقدس نيست.[16]
17- تنها ماهي درياي حق ( عاشق ) است كه از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت سير نمیشود. هر كس از عشق بي بهره باشد ، ملول و خسته میشود.[17]
18- آن كه راه عشق نسپرده ، از حال عارف و اصل بي خبر است، پس بايد سخن را كوتاه كرد و به پايان رساند.[18]
درس دوم
مناجات ای پادشاه وجود ،خدا، تنها ستایش تو را می گویم که تو پاکی و خدایی ؛ جز به همان راهی که تو به من نشان می دهی نمی روم[19] تنها درگاه بزرگی تو را جست و جو می کنم تنها در پی فضل و بخشش تو هستم ؛ تنها ذکر یگانگی تو را می گویم چراکه سزاوار هستی[20] تو دانا و بزرگ و بخشنده و مهربانی ؛تو نشان دهنده فضل و بخششی و شایسته ستایش هستی[21] وصف تو را نمی توان گفت چرا که در فهم بشر جای نمی گیری؛شبیه تو را نمی توان یافت چرا که به تصور خیال بشر در نمی آیی.[22] تو ارجمندی و شکوه و دانش و یقین محضی ؛ تو نور و شادی و بخشش و جزای محضی [23] تو همه ی نهانی ها را می دانی تو همه ی عیب ها را می پوشانی ؛ تو همه ی افزونی ها را کم می کنی تو همه ی کمی ها را زیاد می کنی[24] همه وجود سنایی با لب و دندان ذکر یگانگی تو را می گوید امید که برای او از آتش رهایی باشد.[25]
رباعی (حُسن وهستي) وقتي كه در روز ازل زيبايي تو به من توجه كرد . (عنايت تو شامل حال من شد ) جمال خود را به من نشان داده و مرا عاشق و دلباخته ي خود ساخت . من به ناز و آرامش در عالم نيستي خوابيده بودم وزيبايي تو باعث شد كه من خلق بشوم وبه عالم هستي بيايم .
درس سوم
کاوه ی داد خواه
چون به آفریدگار غرور نشان داد شکست خورد و بدبخت شد[26] آن سخنگوی باشکوه و هوشیار چه نیکو گفت وقتی پادشاه شدی برای بندگی تلاش کن[27] هر کس که به خداوند کفر ورزید و ناشکری کرد از هر سمت بیم و ترس به دلش راه می یابد[28] روزگار بر جمشید سیاه شد و فر پادشاهی که جهان از آن روشن بود از او دور شد[29]
****** راه و رسم دانایان ایرانی به فراموشی سپرده شد و نام دیوصفتان در جهان زبانزد شد[30] هنر بی ارج و ارزش شد و جادوگری عزیز و ارجمند – راستی و پاکی به خفا رفت و بدی آشکار شد[31] دیو صفتان به بدی و زشتی دست دراز کردند و از نیکی و خوبی جز در خفا سخنی نبود[32] ضحاک جز بدآموزی و کشتن و غارت و سوزاندن چیزی نمی دانست
************ همان لحظه ناگهان از کاخ شاه فریاد ستم کشیده ای عدالت خواه بلند شد فرد ستمدیده را نزد ضحاک خواندند و او را در کنار بزرگان نشاندند پادشاه با چهره غمگین و خشمگین به او گفت بگو از چه کسی ستم دیدی؟ فریاد کشید و از ظلم و ستم شاه دست بر سر خود زد و گفت ای شاه من کاوه ی دادخواهم من آهنگر بی آزاری هستم که از شاه ستم های بسیار بر من وارد شد اگر تو شاه هستی یا پیکری چون اژدها داری(ماردوشی) باید در این باره قضاوت کنی اگر شاهی هفت کشور از آن توست چرا رنج و سختی برای ما مردم بیچاره است؟ لازم است که در این باره به من حساب پس بدهی تا مردم جهان شگفت زده شوند تا از محاسبه ی تو آشکار شود که چگونه نوبت به فرزند من رسید آیا ماران تو در هر انجمن تنها مغز فرزندان مرا باید بخورند؟[33]
************** وقتی کاوه همه ی متن استشهادنامه را خواند فورا ً به سوی بزرگان کشور نگاه کرد فریاد زد ای یاران ضحاک دیو صفت که از خدای جهان نمی ترسید همه ی شما به سوی جهنم روی کرده اید و دل ها را به سخنان ضحاک خوش کرده اید من این استشهادنامه را امضا نمی کنم و هرگز از خشم پادشاه نمی ترسم فریاد کرد و لرزان از خشم از جای خود برخاست استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت در حالی که فرزند عزیزش (هجدهم) پیش روی او حرکت می کرد از کاخ شاه فریاد کنان به سمت بازار بیرون آمد وقتی کاوه از نزد شاه بیرون آمد مردم شهر دور او جمع شدند[34] کاوه خروش و فریاد می کرد و مردم را به عدالت و داد می خواند چرمی را که آهنگران هنگام کوبیدن پتک پشت پا را با آن می پوشانند [35] بر سر نیزه کرد و در همان لحظه بر اثر ازدحام مردم گرد و خاک بلند شد فریادکنان در حالی که نیزه به دست داشت می رفت و می گفت ای بزرگان خداپرست هر کس آرزوی فریدون دارد باید از اطاعت ضحاک سرپیچی کند برخیزید که این پادشاه شیطان است و در دل دشمن خداوند است[36] با آن چرم بی بهای و ناچیز دوست از دشمن شناخته شد مرد دلاور به پیش می رفت و سپاهی بزرگ دور او جمع شد کاوه خود می دانست پناهگاه فریدون کجاست حرکت کرد و مستقیم به آن سو رفت بر پشت بام و دروازه هر کس از مردم شهر که چیزی از جنگیدن می دانست جمع شده بودند از دیوارها خشت و از بام ها سنگ – از کوچه شمشیر و تیر .. مانند قطره ی باران از ابر سیاه به سوی دشمن می بارید [طوری که] برای هیچکس جای ایستادن باقی نمانده بود در شهر همه ی جوانان مانند پیران ماهر در جنگ به سوی لشکر فریدون رفتند و از جادوی ضحاک آزاد شدند
درس چهارم
دریای کرانه ناپدید[37] عشق او مرا گرفتار کرد و تلاش فراوان برای رهایی از عشق او سودمند نشد.[38] عشق مانند دریایی بی نهایت است . ای انسان عاقل بدان که نمی توانی در دریای عشق شنا کنی. [ زیرا ساحل ندارد و راه عشق با عقل طی نمی شود][39] اگر مایلی عشق را به مرحله ی کمال برسانی و در عشق موفق باشی باید ناملایمات بسیاری را تحمل کنی .[40] در راه عشق ،زشتی ها ،بدی ها، تلخی ها را باید زیبا و شیرین تصور کرد .[41] مانند اسب سرکش ،عصیان و نافرمانی کردم و نمی دانستم که تلاش برای رهایی باعث گرفتاری بیشتر می شود و کمند عشق تنگ تر می شود .[42]
درس پنجم
مناظره ی خسرو با فرهاد نخست خسرو به فرهاد گفت : اهل کجایی؟ / فرهاد جواب داد : از پایتخت عشق و دوستی. خسرو گفت : در شهر شما مردم به چه صنعت و حرفه ای مشغول اند ؟ / جواب داد : اندوه عشق را به قیمت جان می خرند خسرو گفت : فروختن جان مرسوم نیست / جواب داد از عاشقان این کار عجیب نیست. گفت آیا تو از صمیم دل این گونه عاشق شده ای / جواب داد تو می گویی از دل اما من از جان عاشق شده ام . خسرو گفت عشق شیرین بر تو چگونه است ؟ / گفت از جان شیرینم ارزشمندتر است. [43] خسرو گفت آیا او را هر شب مانند مهتاب تابنده و درخشان می بینی ؟/ گفت آری اگر خواب به چشم آید ولی خواب کجا بود؟[44] چه زمانی دل از محبت او پاک می کنی (فراموش می کنی ) / گفت زمانی که در خاک گور خوابیده باشم . اگر به خانه ی او راه پیدا کنی چه می کنی ؟ / گفت سر خود را به زیر پایش می اندازم .(جانم را فدایش می کنم )[45] اگر چشم تو را زخمی کند چه می کنی ؟ / گفت چشم دیگر خود را تقدیم او می کنم .[46] اگر کسی او را پیش از تو بدست آورد تو چه می کنی ؟ / گفت اگر مانند سنگ محکم باشد تیشه خواهد خورد (اورا به رنج و زحمت می اندازم ؛بد می بیند )[47] اگر تو به او نرسی (راهی به سوی او نیابی) چه می کنی ؟ گفت او مانند ماه است و شایسته است او را از دور تماشا کرد .[48] دوری از معشوق شایسته نیست ؟گفت انسان دیوانه بهتر است که از ماه دور باشد .[49] اگر او همه آن چه را که داری(تمام دارایی ات را) از تو بخواهد چه می کنی ؟گفت من با دعا و زاری این را از خدا می خواهم اگر او را با هدیه گرفتن سر خود خشنود ببینی چه می کنی ؟گفت سر و جان من وامی است در نزد من که آن را به زودی ادا خواهم کرد.[50] خسرو گفت عشق محبت شیرین را از دل و طبع خود دور کن گفت از عاشقان و وارستگان این کار ساخته نیست. خودت را راحت کن چرا که این عشق تو بیهوده و نسنجیده است / گفت راحتی و آسایش در عشق برای من حرام است .[51] برو و در درد عشق صبر و شکیبایی پیش گیر گفت شیرین جان من است و من بدون جان چگونه می توانم شکیبایی کنم .[52] خسرو گفت کسی از صبر و شکیبایی دچار سر افکندگی نشده است / گفت : دل می تواند صبر و شکیبایی پیش گیرد حال آن که من دل خود را از دست داده ام .[53] خسرو گفت کار تو با این عشق و آشفتگی بسیار سخت و دشوار است گفت از عاشقی و مشتاقی چه کاری دل پذیرتر است. خسرو گفت جان خود را در راه عشق از دست نده همین که دلت گرفتار اوست بس است جواب داد دل و جان من بدون معشوق برای من حکم دشمن است. خسرو گفت عشق شیرین را از دل خود دور کن فرهاد گفت شیرین جان من است من بدون جان چگونه می توانم زندگی کنم .[54] شیرین از آن من شد دیگراز او یاد مکن / جواب داد فرهاد بیچاره نمی تواند چنین کاری کند(از شیرین یاد نکند) اگر من به نظر عنایت به او نگاه کنم تو چه میکنی ؟ گفت جهان را با آه نفرین خواهم سوزاند .[55] وقتی خسرو از مجاب کردن فرهاد ناتوان شد بیشتر پرسیدن را به مصلحت تشخیص نداد . به یاران خود گفت ازمیان موجودات خاکی و آ بی کسی را به این حاضر جوابی ندیده ام .[56]
اکسیر عشق از در کاشانه ی من وارد شدي و من از دیدنت چنان از خود بیخود شدم که احساس کردم جان می دهم .[57] منتظر بودم که کسی خبری از دوست برایم بیاورد . دوست خود آمد و با دیدنش ،از خود بیخود شدم[58] می پنداشتم که اگر او را ببینم ،درد اشتیاقم تسکین پیدا می کند . او را دیدم اما اشتیاقم بیشتر شد .[59] من هم چون شبنمی ناچیز در مقابل خورشید بودم و به مدد گرمای عشق توبه والاترین مرتبه رسیدم.[60] برای من میسر نشد که به پیش دوست بروم ،مدتی راه رسیدن و نزدیکی به دوست را با پا پیمودم ،مدتی هم این راه را از سر شوق گویی با سر پیمودم .[ بهر صورت تلاش من حاصلی نداشت ][61] سراپای وجودم چشم و گوش شد تا رفتن و سخن گفتن او را ببینم و بشنوم .[ منظور :تمام توجهم به معشوق بود][62] من نمی توانم لحظه ای محبوبم را نبینم ،بی توجهی به او و توجه به غیر او برایم غیر ممکن است زیرا او بود که چشم دل مرا برای دیدن حقیقت وزیبایی ،بینا کرد .[63] اگر در زندگی ام یک روز ،نه ،حتی یک لحظه ،بی یاد تو آرامش خاطر داشته ام ،می پذیرم که نسبت به تو وفادار نبوده ام [ لحظه ای تو را از یاد نبرده و جز به یاد تو آرامش نداشته ام][64] هم چون کسی که نیاز به شکار ندارد و صید ،خودش را به دام صیاد انداخته من هم خودم می خواستم که به محبوب دل ببازم[65] به من می گویند تو پیش از این سلامت بودی چرا بیمار و اندوهگین شدی ؟در پاسخ آنها می گوییم که پیش از این چهره ام مانند مس ،سرخ بود ولی بی ارزش بودم ،اکنون از اثر عشق ،هم چون زر ،زرد روی اما به راستی ارزشنمد شده ام[66]
درس هفتم
بهار عمر ای معشوقي که پرتوی رویت باغ عمر مرا خرم نموده است برگرد که بدون چهره ی زیبای تو عمر من زیبایی خود را از دست می دهد.[67] اگر از چشم من اشک مثل باران ببارد سزاوار است؛ زیرا در غم هجران تو روزهاي عمرم مثل صاعقه به سرعت گذشت.[68] این مدت کم عمر که فرصت دیدار ممکن است به كار ما توجّه کن زيراکه پايان عمر معلوم نیست.[69] تاکی سرگرم شراب صبحگاهی و خواب شیرین بامداد هستی؟ آگاه باش و هشیار گرد که ايام جواني از دست می رود .[70] دیروز معشوق در حال گذشتن بود و توجهی به ما نکرد بیچاره دل که از گذشتن عمر (معشوق)هیچ بهره ای نبرد.[71] از انبوه حوادث در هر طرف برای ما کمینگاهی گسترده است بدین جهت عمر چون سواری مضطرب و سراسیمه با شتاب میتازد.[72] بدون معشوق که همچون عمر و زندگی من است زنده ام از این حالت تعجب مکن هیچ کس روزهای جدایی و هجران را عمر حساب نمی کند.[73] حافظ شعر بگو زیرا اثری که در صفحه كتاب جهان از ذوق تو به یادگار می ماند سخن و شعر توست .[74]
درس هشتم
مجنون و عیب جو روزی شخص عیب جو و ظاهر بینی به مجنون گفت : که برای خود زیبا رویی بهتر از لیلی پیدا کن .[75] هر چند لیلی در نظر تو بسیار زیبا است ولی در هر عضو از اعضای زیبای او عیبی وجود دارد .[76] مجنون از سخنان شخص عیب جو و ظاهر بین خشمگین شد و گفت .[77] اگر با نگاهی عاشقانه به لیلی بنگری تنها زیبایی لیلی به چشمت می آید . و عیب او را نمی بینی . [78] تو که به زلف و چهره ی لیلی می نگری و ظاهر بین هستی ، کیفیت حسن او را درک نخواهی کرد .[79] تو قد و قامت لیلی را می بینی و به ظاهر او توجه می کنی و لی مجنون شکوه و جلوه ی ناز و کرشمه ی او را می بیند .[80] تو با ظاهر بینی به گیسوان لیلی نگاه می کنی ولی مجنون پیچ و تاب گیسوان او را می بیند .[81] دل مجنون از خنده ی شیرین لیلی خون است و لی تو تنها لب و دندان اورا می بینی ، چگونه است . [82] آن کسی که تو نام اورا لیلی نهاده ی آن لیلی نیست که آرام و قرار دل مرا ربوده و مرا عاشق کرده . [83]
قلب مادر معشوقه به عاشق پیام داد که مادر تو با من سر ستیز دارد هر کجا مرا ازدور می بیند از خشم چهره درهم می کشد و اخم می کند[84] با نگاه خشمگینانه بر دل نازک من تیر می زند [85] مانند سنگی که از فلاخن پر تاپ شود مرا از در خانه دور می کند [86] تا زمانی که مادر بی رحم تو زنده است خوشی های زندگی در کام من و تو تلخ است [87] تا زمانی که قلب او را از خون رنگین نسازی با تو هم دل و همراه نمی شوم [88] اگر می خواهی به وصال من برسی باید همین لحظه بدون هیچ مکث و درنگی بروی و سینه تنگ او را بشکافی و قلب او را در حالی که گرم و خونین است نزد من بیاوری تا این که زنگ آینه قلب من زدوده شود (خیال من آسوده شود؛ عقده ام خالی شود )[89] عاشق نادان سنت شکن نه بلکه آن فاسد نا پاک دامن احترام مقام مادری را از یاد برد و در حالی که مست از شراب و بی خود از تریاک بود رفت و مادر را به زمین انداخت سینه اش را شکافت و قلب او را بیرون آورد در حالی که قلب مادر مانند نارنج در دستش بود قصد رفتن به جای معشوق کرد [90] اتفاقا در آستانه در به زمین خورد و آرنجش کمی زخمی شد[91] آن قلب گرم که هنوز جان داشت از کف آن انسان بی ادب افتاد وقتی دوباره از زمین بلند شد قصد کرد قلب را بگیرد [92] شنید که از آن قلب خون آلود ه آهسته آهسته این نوا بیرون می آید آه دست پسرم خرا شیده شد / وای پای پسرم به سنگ خورد
کیش مهر بارها گفتم باز می گویم که آیین من عاشقی است.[93] در آیین عشق ورزی پرستش زمانی میسر است که انسان از یاد خدا مست باشد و از این گروه عاقلان خارجند ( مفهوم بیت بیانگر تقابل عقل و عشق است )[94] عاشقان به شادی و آسایش و آرامش و خواب خود کار ندارند و همیشه در رنج و سختی هستند .[95] در کوی عاشقان میان دل و مقصود (آرزو) جدایی انداختند.(میان عاشق و آرزو جدایی وجود دارد).[96] چه بسیار عاشقانی مانند فرهاد در کوه ها جان باختند و چه عاشق هایی همانند حلاج ها بر سر دار جان باختند.( عاشقان کشتگان معشوق اند).[97] ارزش این دنیا فقط به دل و عشق به خداست .جز این، آنچه در دنیا است فقط پندار ها و تصورات باطل است.(به دل و مهر یار اهمیت داده شده)[98] عارفان هرگز به چیزهای بی ارزش توجهی نمی کنند.[99] مصراع دوم : کنایه از ترک هواهای نفسانی و دلبستگی های دنیوی بزرگترین عاشقان که آزاده اند جان و روح خودشان را از هرگونه دلبستگی و آلودگی های پاک می کنند . مفهوم : والا ترین مرتبه ی عاشقان ، وارستگی و ترک تعلقات مادی است. چه بسیار عاشقان خدا؛ در جویبار این دنیا به خون خود آغشته ، کشته شدند و رفتند.[100] در فصل بهار بوسیله ی رگبار ها بر روی بوته های گل (گلشن) آسمان باران می ریزد.[101] در فصل بهار سبزه وسایل زندگی اش را به دشت می آورد (دشت سرسبز می شود)و گل در باغ اقامت می کند(باغ پراز گل می شود ).[102] گل بوته های کنار جویبار چهره ی خودشان را در آینه آب نشان می دهند[103] نیلوفر به دور دو شاخه ی گل سرخ می پیچد و با صد نازوعشوه گلهای انار به رقص درمی آیند.[104]مفهوم : عناصر طبیعت سرمست از جذبه ی عشق و دلدادگی است . نسیم سحری غنچه را شکوفا می کند و بلبل آواز خوش می سراید .[105] مفهوم : عناصر طبیعت سرمست از جذبه ی عشق و دلدادگی است . به یاد ابروی خمیده ی زیبا رویان در محفل عاشقان شراب عشق الهی را بنوش وبا عاشقان مشورت کن .[106] مفهوم:تو هم با دیدن زیبایی های آفرینش و طبیعت ، شراب معرفت و عشق الهی را بنوش. مشکل را از راز دنیا حل کن (یعنی حقیقت های دنیا را آشکار کن ) زیرا که شراب سختی ها را آسان می کند.[107] دنیا قصه و افسانه و نیرنگی بیش نیست که چه بسیار پادشاهان قدرتمندی مانند خشایار را فریب داد.[108] آگاه باشید و فریب دنیا را نخورید . زیرا که به دنبال هر راحتی سختی است.[109] شراب را پشت سر هم بنوش و مشغول باش و مست و پر نشاط باش بگذار تا افراد نا اهل از تو خرده بگیرند (کار به کار آنها نداشته باش ).[110] مفهوم: به عشق معنوی بپردازید.
هار رسيد و به واسطه ي شكوفه ها باراني از نور بر گلستان مي بارد/ چمن در اشتياق ديدن روي يار پر از لاله شد سرود عشق با آمدن فصل بهار گل های رنگارنگ گلستان را نورانی کرده است و چمنزار در اثر عشق محبوب ازلی (خداوند) پر از لاله و گل شده است.[111] سرود عشق را از مرغان عاشق بوستان بشنو زيرا كه زيبايي معشوق از ميان گلبرگ ها ي سبز نمايان شد. [112] به ساقی سرمست زیبارو (واسطه ی فیض الهی ) ندا رسید که جهان در اثر انبوه گل ها و لاله های بهاری مانند چهره ی سرخ مستان زیبا شده است.[113] به غنچه (معشوق) بگو که نقاب از چهرهی خود برافکند و رخ زیبای خود را همچون گل نمایان کند چرا که مرغ دل عاشق از هجران یار پریشان و بی قرار است.[114] از حال قلب جفا دیده و هجران کشیده ی من سؤال مکن که همچون ابر از غم هجران یار گریان است.[115]
گوش كن كه پرندگان در باغ سرود عشق مي خوانند/ چهره معشوق از برگ سبز گل تابنده و درخشنده شد
رباعی و دوبیتی دیروز معنی:هر سبزه و گیاهی که بر کنار جوی آبی روییده است مثل این است که از لب زیبا رویی نیک سيرت روییده است. مواظب باش که از روی خواری و حقارت پابر سر سبزه نگذاری،زیرا که آن سبزه از خاک انسان زیبا رویی روییده است. [116] معنی: خدا کند که دل خالی ازعشق،پر از غم و ماتم باشدو آن کس که وفا ندارد از روی زمین محو نابود شود. دیدی که هیچ کسی از من یادی نکرد(همه مرا فراموش کردند)به غیر از غم عشق که هزاران درود و آفرین بر او باد. [117] معنی:کاری نکن که اعمالت موجب رنج و عذاب تو شود و دنیا با این همه وسعت برای تو تنگ و کوچک شود و وقتی که در روز قیامت،فرشتگان نامه اعمال را می خوانند تو از خواندن نامه ی اعمالت شرمنده شوی. [118]
رباعی و دوبیتی امرز
مرغ نغمه خوان معنی:سحرگاه،پرنده خوش آوازی بر روی شاخه درختی در بوستان چه زیبا می گفت:هر چه در دل داری آشکار کن وبا هر سرود،ناله،آه،فغان و حرف دل خود را بیان کن.[119]
گم کرده ی دیرین معنی:ای دل بیا از این دنیا سفر کنیم و راه خانه آخرت را پیش بگیریم و سراغ معشوق ازلی را از شهید به خون خفته بگیریم. (نظر به این شهید زنده است و در نزد پروردگار خود روزی داده می شود پس می توان نشانی معبود ازلی را از شهید پرسید).[120]
نشان سر فرازی معنی:شاعر خطاب به شهید می گوید:هیچ کس مثل تو ایثار و جان فشانی نکرد و کسی مثل تو با زخم،مدال و نشان سر فرازی و افتخار نگرفت. ای دلاور،پیش از این هیچ کس این گونه شگفت انگیز،آبروی مرگ را به شوخی و بازی نگرفت.(تو از مرگ ترسی نداشته و آن را مسخره می کردی و نشان افتخارت،زخم های پیکر توست).[121]
درس سيزدهم
چند حکايت
غرور شکنی
5.قدس الله روحه العزیز : خدای روان عزیز او را پاکیزه گرداناد (جمله دعایی) /بی خویشتن نشسته بود : بدون توجه و بی خیال نشسته بود / خواجه وار پای بگرد کرده : آزاد و گستاخ وار و با غرور چهار زانو نشسته بود / پس شیخ با کسی خلقی بکرد در میان مجلس و سخنی نیکو بگفت : شیخ در اثنای سخن با کسی مزاحی کرد و سخنی جالب و نیکو گفت / خدایت در بهشت کناد : خدا تو را وارد بهشت کند (جمله ی دعایی) / شیخ گفت : ما را بهشت نباید ....: لازم نکرده ما به بهشت برویم با عده ای ضعیف و ناتوان و دست و پا شکسته و فقیر / شیخ بوعبدالله بشکست و با خویش رسید : شیخ بوعبدالله شکسته خاطر شد و خوار و خفیف شد و به خود آمد / دانست که ترکی عظیم از وی در وجود آمد: فهمید که گناهی عظیم از او سر زده است / با خویشتن توبه کرد: با خود عهد کرد که دیگر چنان نکند / پیش شیخ آمد و او را تصدیق کرد: نزد شیخ آمد و سخنان او را تأیید کرد [122] / استغفار کرد:طلب آمرزش کرد
مستوجب آتش[123]
6.به محله ای فرو می شد : وارد محله ای می شد / بازو به هم : همراه او / فارغ بود و هیچ متأثر نگشت : توجهی نکرد و ناراحت نشد / این سرای بازکنیم: در این خانه را به زور باز کنیم / جمله جمع را وقت خوش گشت : وقت و حال همه به خوشی گرایید
انسان راستین[124]
7.چغز: قورباغه / صعوه : نوعی پرنده شبیه گنجشک
بهترین خلق
8.اختیار کند : انتخاب کند / فرو می شد: وارد می شد / فسق: نافرمانی ،فرو گذاشتن فرمان حق / فجور: تبه کاری ،معمولا ً معطوف به فسق می شود و کلا ًبه معنای بدی و ناپارسایی و گناه به کار می رود/انگشت نمای : کسی که به انگشت نشان می دهند،معروف ،مشهور ،رسوا / باشد که او را قدری و پایگاهی بود : شاید مقام و منزلتی داشته باشد / غره : مغرور ،فریفته /به قول مردمان خطی به وی فرو نتوان کشید : به خاطر حرف مردم نمی توان به کسی برچسب زد / دستار در گردن خویش انداخت : نشانه ی اعتراف به گناه و اظهار پشیمانی و درخواست بخشش است . «تحت الحنک » در نماز برخاسته از همین آیین است.
درس چهاردهم
بارقه هاي شعر فارسي · بند اول :
بارقه: چيزي که درخشنده باشد و مجازا ً به معني روشني و درخشندگي‚ چه بارقه مأخوذ از بروق است که به معني درخشيدن باشد. هر چيز درخشنده خصوصا ً شمشير درخشنده. ابر با برق. ابر با درخش. ميغ با برق. ج‚بوارق. ابر برق دهنده. طلوع کننده،
متمكن: بامکنت و باثروت ، دارا / کبوده : در اصل «کبود ده » بوده است و پس از اعمال فرآیند کاهش یک واج آن حذف شده است . مانند : قندان ،بتر ،یگانه / ريشه بدواند: از « ريشه دواندن » يا دوانيدن ; بيخ گرفتن. ريشه راندن. ريشه کردن:
نهال همت طالب به عرش ريشه دواند ولي چه سود که نخل سعادتش پست است. (طالب آملي)
در متن كتاب كنايه از سكني گزيدن ، توطن كردن ،اقامت درجايي كه گويي وطن است. · بند دوم :
بحران: تغيير حال بيمار است از حالي به حالي يا بهتر يا بدتر. (ذخيره خوارزمشاهي). در مفاتيح العلوم آمده است که بحران از سرياني گرفته شده و آن تغيير عظيمي است که دفعتا َ بيمار را دست دهد و آن بيشتر در امراض حاده از قبيل تب هاي محرقه و مطبقه باشد و پس از آن بيمار يا روي به بهبود باشد يابيماريش سخت تر شود. لفظي يوناني و معرب است. بحران عصبي : معادل مشكلات رواني در زبان امروزي است. / تحفه: هديه و ارمغان، بر و لطف ؛ تحفه ي نطنز: به طنز‚ چيزي بس نفيس‚ نظير طرفه بغداد.
شائبه: آميختگي. آميزش. آميزش چيز بد در چيز بهتر. آلودگي. عيب؛ بي شائبه: بي عيب ، پاك/ مشيت: اراده. خواستن. خواست. اراده.خواست خداوند عالم: مگر استعمال اين لفظ مختص گشته به معني خواهش و مرضي حق تعالي‚ در خيابان نوشته که مشيت اراده الهي و پيش بعضي مشيت خاص است از اراده چنآن كه ازامام جعفر صادق عليه التحيات مروي است که از بعضي ارادتهاي الهي انبيا و اوليا را خبر مي شود. به خلاف مشيت که از آن‚ انبيا و اوليا را اطلاع نباشد:
اندازه مي گيرد اشيا را به دانايي وتدبير اختلاف آن مي کند به خواست خود و مي راند آن را به مشيت خود.(تاريخ بيهقي چ اديب ص903(.
نه بي ارادت او بر زمين ببارد ابر نه بي مشيت او بر هوا بجنبد باد(مسعودسعد)
هر عصب و فکر به منبع بی شائبه ایمان وصل بود....: روان و عقل مردم چنان با ايمان پيوند داشت كه همه راضي به رضاي حق بودند ( الخير في ما وقع) / فاجعه: سختي و اندوه. بلا و مصيبت. ج‚فواجع. مونث فاجع: دردناک. فجيع.غراب البين.آن قسم از زاغ که منقار و پاهاي وي سرخ است. زاغ دشتي.اين کلمه براي زنان بصورت صفت بدون نشانه تأنيث بکار رود: امراءة فاجع; زن مصيبت زده. / بينگارد: از انگاشتن: تصور کردن. پنداشتن. گمان بردن.
شيوه چشمت فريب جنگ داشت ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم ( حافظ)
دانستن. شمردن. بحساب آوردن. تعداد کردن. عدکردن:
همه خوبي انگار اي پهلوان بدي نايد از شاه خود بيگمان ( فردوسي ) · بند سوم :
خانه ی کهن سالی بود و بر سر هم نکبت بار : خانه ای قدیمی بود و روی هم رفته به هم ریخته و مخروبه به نظر می رسید .
نکبت: آسيب. رنج.خستگي. زيان. ضرر. آزرم.مصيبت. بلا و سختي روزگار. بدي.مشقت. نکبة :
شاد باد آن به همه نيک سزا ايمن از نکبت و از شور و ز شر(فرخي )
خواري. فلاکت. بدبختي. . افلاس. ادبار. ذلت:
بر اثر روز شود شب چنانک نعمت را بر اثرش نکبت است(ناصرخسرو)
عاري: برهنه. ج‚ عراة. مبرا ، صاف.معاف. / متمرکز:فراهم آمده و مرکز يافته. جمع شده در يک جاي. جاي گرفته در مکاني. و با کردن و شدن و ساختن مستعمل است. / طبخ:پختن .خواه به بريان کردن وخواه در ديگ پختن . پخت.پزاندن. طبخ کردن: پختن. ديگ پختن. آشپزي. پخت و پز. / منقل: کانون آتش . آتشدان. مجمر . آتشدان فلزين ازقبيل آهن يا برنج و غيره.:
تا در زمانه چون مه کانون کشد سپاه در تابخانه موسم کانون و منقل است (امير معزي) · بند چهارم :
كذا: چنين. کلمه اي است مرکب از« ک» تشبيه و« ذا» اشاره به معني مثل اين و چنين. ليلة کذا : امشب و يا آن شب.
خشك: بي محبت ، بي مهرباني ، پژمرده. / روزمره: محاوره و هر لفظ مشهور ميان مردم. مکالمه هرروزه. راتبه و وجه معاش. روزينه. حصه و بهره هرروزه. هميشه.همه روزه. / عوارض: ج عارضة. اتفاقات و حادثه ها / نقل: وضع لغتي براي معني تازه اي سپس آن كه براي معني ديگري وضع شده است. || برداشتن حديث را ،روايت کردن سخني از گوينده آن ، بيان. حکايت. روايت. خبر. حکايت و روايت واقعه اي ياداستاني و بازگوئي سخني از قول کسي.-|| قصه. داستان. افسانه:
گوش را نزديک کن کآن دور نيست ليک نقل آن به تو دستور نيست. (مولوي)
|| جابه جائي.جابه جاشدگي. تغيير جا و مکان. انتقال. ||حمل. ارسال:
چون ملکان عزم شدآمد کنند نقل بنه پيشتر از خود کنند (نظامي) · بند ششم:
عالم افسانه ها که آن همه پر رنگ و نگار و پران و نرم است : دنیای قصه های ایرانی متنوع و پویا و لطیف است.
غمگسار: به معني غمزداي... و چيزي که دورکننده غم بود. آنچه اندوه ببرد. آنچه غم را دور کند:
نه ز گيتي غمگساري اندر او جز بانگ غول نه ز مردم يادگاري اندر او جز استخوان.(فرخي.)
مطرب ياران بگو آن غزل دلپذير ساقي مجلس بيار آن قدح غمگسار (سعدي.)
|| کنايه از مطلوب و محبوب. به معني غمخوار‚ چه گساردن به معني خوردن است. کنايه از رفيق و محبوب وغمخوار. دوست مونس و معتمد و رفيق همراز وهمدم که هماره با شخص همراه باشد:
چنان دان که خرم بهارش تويي نگارش تويي غمگسارش تويي. ( فردوسي) · بند هفتم :
سعدی که انعطاف ... که به حد فهم .... من برسد: سعدی مفاهیم دشوار را چنان ساده بیان می کرد که من با وجود کودکی آن را می فهمیدم .[125]/ انعطاف: دوتا شدن و بازگرديدن و خم شدن. ميل کردن. حرکتي است در سمت واحد نه بعينها بر مسافت حرکت اولي بلکه خارج و کج ازآن مسافت بخلاف ||خميدگي وپيچيدگي و کجي و برگشتگي. انحنا.- انعطاف پذير : آنچه خميدگي و برگشتگي پذيرد.
شيخ: پير. مقابل شاب. آن که سالمندي و پيري بر او ظاهر گردد و ياعبارتست از سن چهل يا پنجاه يا پنجاه ويک تا پايان عمر‚ يا تا سن هشتاد‚ و يا آن كه دوران شباب او بپايان رسيده باشد. ج‚ شيوخ ، مشايخ در عربي صحيح جمع مشيخة است و آن جمع شيخ باشد و يا آن که اسم جمع است. مرد مسن که سن در اوهويدا و آشکار گرديده باشد يا از پنجاه يا از پنجاه ويک تا آخر عمر يا تا هشتادسالگي. عبارتست از سن پنجاه يا پنجاه ويک يا شصت ويک سالگي تا آخر عمر. بزرگتر از کهل و کوچکتر از هرم است‚ و آن ازچهل سالگي تا چهل وهفت سالگي ست،- شيخ و شاب; پير و جوان :
بيا و کشتي ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز(حافظ)
|| رهبردسته اي از عشاير عرب را در جاهليت بدين لقب مي خواندند و بنابه گفته ابن بطوطه ،حاکم شهري را شيخ مي گفتند. کبير قوم.شيخ قبيله. بزرگ قبيله.
|| صاحب راي صائب. || مردم کثيرالعلم راگويند بواسطه تجربه و آزمايش بسياري که در طول عمر اندوخته وبواسطه دانستنيهاي فراواني که در آن مدت فراگرفته. عالم فقيه. نحوي و غيره، دانشمند. عالم.|| شيخ و امام و محدث‚ کسي را گويند که جامع شرايط استادي باشد. معلم. استاد. آموزگار. / هيبت: ترس و بيم. || شکوه :
تواضع گرچه محمود است و فضل بيکران دارد نشايد کرد بيش از حد که هيبت را زيان دارد (سعدي)
هیچ حفره ای از حفره های زندگی ایرانی نیست....: همه ی جنبه ها و زوایای زندگی ایرانیان را شناسایی کرده است / حفرة: گودال. چاله. چال. کنده. خندق. گودي. مغاک. سوراخ. حفيرة. کاويده:
صدهزاران چون مرا تو ره زدي حفره کردي در خزينه آمدي (مولوي)
|| قبر. گور.
اضداد: ج ضد. همتا و ناهمتا. چيزهاي ضد و مخالف و مغاير يکديگر[126]. / عرفان: شناختن و دانستن بعد از ناداني. معرفت. شناخت. شناسائي. آگاهي.درايت. اطلاع|| شناختن و معرفت حق تعالي. نام علمي است از علوم الهي که موضوع آن شناخت حق و اسماء از علوم الهي که موضوع آن شناخت حق و اسماء و صفات اوست. و بالجمله راه و روشني که اهل الله براي شناسائي حق انتخاب کرده اند عرفان مي نامند || به مفهوم عام‚ وقوف به دقايق و رموز چيزي است. مقابل علم سطحي و قشري. مثلا گويند فلان طبيب عارفي است‚ يعني غور رس و موي شکاف است و بظواهر نپرداخته است يا فلان عارف سخن و سخندان عارفي است يعني فقط به تقليد سطحي قانع نشده و دقايق سخن وسخنداني را فرا گرفته است. || به مفهوم خاص‚ يافتن حقايق اشياء به طريق کشف و شهود. و به اين جهت تصوف يکي از جلوه هاي عرفان است.توضيح اين که در اصل تصوف يکي از شعب و جلوه هاي عرفان است.تصوف يک نحله و طريقه سير و سلوک عملي است که از منبع عرفان سرچشمه گرفته است. اما عرفان يک مفهوم عام کلي تري است که شامل تصوف و ساير نحله ها نيز مي شود. به عبارت ديگر نسبت مابين تصوف و عرفان به قول منطقيان‚ عموم و خصوص من وجه است. به اين معني که ممکن است شخص عارف باشد اما صوفي نباشد‚ چنآن كه ممکن است به ظاهر داخل طريقه تصوف باشد‚ اما از عرفان بهري نبرده باشد. وگاهي ديده ايم کلمه عارف را در معني فاضلتر و عاليتر از لفظ درويش و صوفي استعمال کرده اند. || به مفهوم اخص‚ تصوف. · بند هشتم:
حجره: پاره اي زمين ديوار در کشيده مسقف. پاره اي اززمين. ج‚ حجر‚ حجرات || در تداول فارسي زبانان‚ اطاق طلبه در مدرسه. || دکان تاجر. || خانه خرد، خانه.اتاق. غرفه:
ز خراد برزين گل مهر خواست ببالين مست آمد از حجره راست. (فردوسي)
این تنها خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد : این خاص سعدی است که سخنش هم شبیه سخن همه است و هم به سخن هیچ کس شبیه نیست. به این خصوصیت «سهل و ممتنع » یا «سهل ِممتنع » گفته می شود . · بند نهم :
سراچه ی ذهنم[127] آماس می کرد:گنجایش ذهنم زیاد می شد . ذهنم وسعت می یافت . / بر فوران تخیل[128] راه می رفتم : در عالم خیال سیر می کردم . / لکه می دویدم[129] : با شادی و سرخوشی می دویدم / می گفتند ... از بس زیاد می خورد مست شده در حالی که ... از شنیدن بود: یاد آور این بیت از مولانا است:
جانور فربه شود از راه نوش آدمی فربه شود از راه گوش · بند دهم :
در پالیز سعدی می چریدیم [130]: از بوستان و گلستان سعدی بهره مند می شدیم. / اگر یک بیت را نمی فهمیدیم....[131]: به رغم نا آشنا بودن با معنی برخی لغات در بعضی بیت ها با استفاده از مفهوم بيت هاي ديگرمعنی آن را می فهمیدیم
بند يازدهم :
به منزله ی شیر آغوز[132] بود : مانند اولین شیری که مادر به نوزادش می دهد مقوی بود. / ذوق ادبی من ... پرتوقع شد و خود را بر سکوی بلندی قرار داد: چشم داشت ذوق من زیاد شد و جویای برتری و بلندی شد / کورمال کورمال[133] ادبی : فعالیت ناشیانه و محتاطانه در ادبیات / آموختن سر خود[134] و ره نوردی تنها وش : یادگیری مستقلانه و به تنهایی راه پیمودن / به حرص ار شربتی خوردم[135]......: نویسنده سرودن و نوشتن را براي خود نوعي جسارت مي داند و براي حسن تعليل بيت سعدي را شاهد آورده است: اگر به علت آزمندي جرعه اي خوردم مرا بازخواست مكن چون خود مي دانم كه كار بدي كردم . حال من هنگام دست زدن به اين كار به حال كسي شبيه است كه در بيابان با مرض استسقا(آب خواستن ) در تابستان به آب سردي برسد و چاره اي جز خوردن و دوباره خوردن نداشته باشد.
درس پانزدهم
پرورده گویی اگر مثل کوه گوشه گیری کنی و در یک جا ثابت و ساکت بنشینی در شکوه و بلندی به بالاترین مقام دست می یابی . (سکوت مایه ی عزت و سربلندی است ).[136] ای انسان آگاه ،سکوت اختیار کن زیرا که در روز قیامت ،بی زبان از نظر گفتار بازخواست و مواخذه نخواهد شد . [137] اهل معرفت و انسان های آگاه فقط برای گفتن سخنان با ارزش دهان باز می کنند همان طور که صدف فقط برای بیرون آوردن مروارید دهان باز می کند . [138] شخص پر حرف ،گوشش سنگین و ناشنوا است و فرصت شنیدن سخنان دیگران را ندارد و نصیحت فقط در انسان خاموش و ساکت تاثیر دارد .[139] اگر بخواهی پیوسته و دم به دم سخن بگویی (پر حرفی کنی ) بی شک نصیحت و سخن دیگری را نخواهی شنید . (گویی و بشنوی)[140] نباید نسنجیده و نیندیشیده سخن گفت همان طور که برش پارچه بدون اندازه گرفتن شایسته نیست . [141] کسانی که در خوب و بد و یا درست و نادرست بودن سخن خود درنگ و اندیشه می کنند بهتر از یاوه گویان حاضر جواب هستند . [142] سخن گفتن نشانه ی کمال انسان است . پس تو خود را با پر حرفی و سخن نسنجیده، بی ارزش و خوار مکن . [143] هرگز شخص کم سخن و سنجیده گوی را شرمنده نمی بینی / یک ذره مشک معطر بهتر از یک توده گل بی ارزش است . [144] از افراد نادان پرحرف که به اندازه ی ده تن سخن می گویند دوری کن مثل افراد دانا کم گوی و گزیده گوی. [145] بسیار سخن گفتی و پر گویی کردی و تمام آنها خطا و اشتباه بود اگر انسان خردمند هستی کلامت را کوتاه ولی درست بیان کن . [146] چرا انسان در نهان سخنی را بگوید که اگر آشکار شود شرمنده شود ؟[147] در کنار دیوار هم از کسی غیبت و بدگویی نکن ممکن است که کسی پشت دیوار،دزدانه به سخنان شما گوش دهد .[148] سر و راز در درون دل تو زندانی است مواظب باش تا با سخن گفتن بی جا راز دلت آشکار نشود . [149] 15. انسان دانا بدان علت سکوت کرده است که می بیند شمع به خاطر داشتن فتیله (زبان) می سوزد و اگر این زبان را نداشت نمی سوخت .[150]
ذكر حسين بن منصور حلاج
آن کشته ی راه خدا، آن شیر بیشه ی حکمت و عرفان ، آن دلاور صف شکن بسیار راستگو، آن غرق شده ی دریای پرموج عشق، حسین پسر منصور حلاج - که خدا او را بیامرزد - كار او كاري شگفت انگيز بود و وقايع عجيب و شگفت ،كه فقط مخصوص او بود ،زیرا هم در نهایت سوز وآرزومندی ديدار معبود بود و هم در سختی شعله ی جدايي . سرخوش وبی صبر و آشفته ی زمانه بود و عاشق راستین و وارسته و سعی و کوشش بسیار داشت و تهذیب نفس و خرق عادتی شگفت داشت ؛ در توجه به حق والامرتبه بود و منزلت وشأنی والا داشت او آثار و كتاب هاي زيادي دارد ، با زبانی دشوار درباره ي حقيقت ها و رازها و معرفت ها و معنی های عرفاني وصحبت و زبان آوری و شیواسخنی او را هیچ کس نداشت و در واردات قلبی و بصیرت و دریافتن باطن هیچ کس مثل او نبود و اغلب پیران صوفيه از تاييد افعال وآثارش خودداري كردند . ( او را انكار كردند ) و گفتند که او مراحل ومراتب تصوف را طي نكرده و عملاً در تصوف وارد نشده است ،جز ابوعبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری – که خدا آنان را بیامرزد – طوری که استاد ابوالقاسم قشیری درباره ی او گفت: اگر در بارگاه الهي ، مورد قبول واقع شود ، با نپذيرفتن مردم از بارگاه الهي رانده نمي شود واگر در بارگاه خداوندي مورد قبول نباشد تاييد و قبول مردم بي اثر است ( اصل برتاييد يا رد الهي است ) همیشه در تهذیب نفس و عبادت بود و در شرح معرفت و توحید ، و در هیئت صالحان وشریعتمداران و علماي ديني بود كه سخن « انا الحق » را گفت . اما بعضي از مشايخ و علما به خاطر تعصب مذهب و دين او را از خود راندند و ناخشنودي مشايخ از حال سرمستي و سكر عارفانه ي او این نتیجه داد . بدین شرح که ابتدا در شوشتر به حضور سهل بن عبدالله رسید و دو سال در خدمت او بود . سپس قصد بغداد کرد و اولین سفر او در هجده سالگی بود . آن گاه به بصره رفت و با عمرو بن عثمان ملاقات كرد و هجده ماه با او هم نشینی داشت و ابو یعقوب اقطع (دست بریده)دختر به زنی به او داد .در نتیجه عمرو بن عثمان از او آزرده خاطر شد و از آن جا به بغداد پیش جنید آمد و جنيد او را به گوشه نشيني وسكوت توصيه كرد و مدتی در مصاحبت با جنید به سر برد و آهنگ حجاز کرد و یک سال آنجا گوشه نشینی کرد ؛دوباره به بغداد آمد . با گروهی از صوفیان پیش جنید رفت و از او مسئله هایی پرسید . جنید پاسخ نگفت ، گفت: به زودي به دار آويخته مي شوی ( كشته مي شوي) حلاج به كنايه گفت:« روزي كه من به دار آويخته مي شوم تودر لباس عالمان ظاهر بين ومتشرعان خواهي بود . » گفته شده است : روزی که امامان فتوا دادند که او را باید کشت جنيد لباس صوفيان بر تن داشت و حكم ديني صادر نمي كرد . خليفه دستور داده بود كه حكم و فتواي جنيد ] براي كشتن او [ لازم است . طوری که جنید سربند و جامه مشایخ را پوشید و به مدرسه رفت و جواب فتوا را نوشت که ما به ظاهر حکم صادر می کنیم بدین معنی که مطابق ظاهر امر کشتن او لازم است و فتوا براساس ظاهر است اما باطن را خدا می داند . وقتی حسین جواب سؤالات را از جنید نشنید عصبانی شد و بی اجازه ی او به شوشتر رفت و یک سال آن جا ماند . پذيرش و مقبولیت بسیاری یافت- او براي سخنان مردم ( تعريف و تمجيد مردم در حق خود ) ارزشي قائل نبود و به آن اعتنا نمي كرد . - تا این که به او حسودی کردند و عمرو عثمان مكي درباره اونامه هايي به مردم خوزستان نوشت و احوال و كردار او را در نظر آن مردم ، زشت نشان داد و او نيز از آن جا دلگير شد و لباس صوفیان را درآورد و و لباس مردم عادي را پوشيد و به همنشيني با مردم روزگار مشغول شد - و در حالات او تغييري حاصل نشد – و پنج سال نا پیدا بود و در این مدت بعضی مواقع در خراسان و بعضی در سیستان بود . دوباره به اهواز آمد و برای مردم اهواز سخن گفت و در نزد همه ي مردم محبوبيت پيدا كرد و از اسرار الهي با مردم سخن مي گفت تا حدی که به او پنبه زن اسرار لقب دادند. آن گاه دلق درویشان را پوشید و آهنگ مکه کرد ودر این سفر صوفیان خرقه پوش بسیاری همراهش بودند . وقتی به مکه رسید ابو یعقوب نهرجوری به او نسبت جادوگری داد . آن گاه از آن جا به بصره آمد دوباره به اهواز آمد . آن گاه گفت : به سرزمین کافران می روم تا مردم را به خدا دعوت کنم . به هند رفت ،آن گاه به سرزمین فرارود (ماوراء النهر) آمد ،آن گاه به ترکستان و چین بزرگ سفر کرد و مردم را به خدا دعوت کرد و برای آنها کتا بها نوشت . گفته شده است که یک روز به شبلی گفت : اي ابابكر کمک كن ، زيرا كاري بزرگ در پيش دارم و آشفته وحيران كاري شده ام كه با انجام چنين كار ، باعث مرگ خودم مي شوم. چون مردم در فهم درست سخن او سرگردان شدند مخالفان بي اندازه و موافقان بسيار پيدا شدند . سخن چيني كردند ( گستاخي كردند ) و در مورد او به خليفه گزارش دادند و همگي در قتل او هم نظر شدند . به خاطر آن که می گفت : من خدا هستم . در نتیجه حسین را بردند که بکشند . مردم بسیار جمع شدند و او به همه نگاه مي كرد و می گفت : خدا ،خدا ، من خدا هستم . گفته شده است که درویشی در آن بین از او سؤال کرد که عشق چیست؟ گفت : امروز و فردا و پس فردا خواهی دید . آن روز او را کشتند و فردا سوزاندند و پس فردا خاکسترش را به با دادند ؛ یعنی این معنای عشق است . در محله باب الطاق وقتی او را برای دار زدن به زیر طاق بردند پا بر نردبان گذاشت . گفتند وضع چگونه است ؟ گفت : مردان واقعي با رفتن بر بالاي دار ( شهادت و جانبازي در راه دوست ) به كمال مي رسند . دست دعا به سوي خداوند بلند كرد و براي راز و نياز ، رو به قبله نمود و آنچه كه مي خواست از خدا طلب كرد . آن گاه بر سر دار فت . جمع ارادتمندان گفتند نظرت درباره ی ما که مرید توایم و آن ها که منکر تواند و به تو سنگ می زنند چیست؟ گفت : برای آن ها دو ثواب است و برای شما یکی زیرا شما فقط نسبت به من گمان نيكو داريد حال آن كه ايشان به خاطر قدرت يكتاپرستي و استواري در دين حركت مي كنند و دست به عملي مي زنند و در شریعت توحید اصل است و گمان نیکو داشتن فرع . بعد ، همه سنگی می زدند . شبلی برای همراهی با مردم گلی به طرف حلاج انداخت . حسین بن منصور آهی کشید ؛پرسیدند :چرا از این همه سنگ هیچ آه نکشیدی به خاطر قطعه گلی آه کشیدن چه رازی دارد ؟ گفت : آن ها که نمی دانند عذرشان خواسته است کلوخ انداختن شبلی که می داند که نباید بیندازد برایم ناگوار است .آن گاه دستش را بریدند . خنده ای کرد ؛پرسیدند علت خنده چیست؟ گفت :«بریدن دست آدمی بسته آسان است اگر مرديد ( كه نيستيد ) دست صفات مرا كه دور پرواز و بلند همت است ، ببُريد » . ( عقيده ي مرا نمي توانيد تغيير دهيد ). آن گاه پاهایش ر ا بریدند ؛لبخندی زد و گفت : با اين پا در دنيا سفر مي كردم اما پاي ديگري دارم ( پاي عشق) كه هم اكنون در هردو جهان سفر می كند . اگر می توانید آن پا را ببرید . آن گاه دو دست بریده ی خونین را بر صورت مالید و چهره و بازویش را خونی کرد . گفتند چرا این کار را کردی گفت : خون زیادی از من رفت ؛می دانم که رنگ چهره ام زرد شده است . شاید شما گمان کید زردرویی من به خاطر ترس ات . خون را به صورت مالیدم تا نزد شما سرخ چهره به نظر آیم زیرا زينت مردان خدا، خون ايشان است (زينت مردان حق، شهادت در راه خداست )
درس شانزدهم
ذكر حسين بن منصور حلاج
كار او كاري عجب بود و واقعيات غرايب ، كه خاص او را بود .
معني: كار او كاري شگفت انگيز بود و وقايع عجيب و شگفت كه فقط مخصوص او بود .
هم در غايب سوز و اشتياق بود و هم در شدت لهب فراق .
معني : بسيار آرزومند ديدار معبود بودو سخت در آتش جدايي يار مي سوخت .
او را تصانيف بسيار است به الفاضي مشكل در حقايق و اسرار و معارف و معاني.
معني : او آثار و كتاب هاي زيادي دارد كه با كلمات دشوار نوشته شده و همه ي اين آثار، درباره ي حقايق و اسرار عشق الهي و شناخت معارف و مفاهيم عرفاني است .
صحبتي و فصاحتي و بلاغتي داشت كه كس نداشت .
اغلب مشايخ در كار او ابا كردند .
معني : اغلب مشايخ صوفيه از تاييد افعال وآثار حلاج خودداري كردند . ( او را انكار كردند )
او را در تصوف قدمي نيست .
معني : كنايه از اين كه او مراحل ومراتب تصوف را طي نكرده و عملاً در تصوف وارد نشده است .
اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود ، به قبول خلق مقبول نگردد .
معني : اگر در بارگاه الهي ، مورد قبول واقع شود ، با نپذيرفتن مردم از بارگاه الهي رانده نمي شود واگر در بارگاه خداوندي مورد قبول نباشد تاييد و قبول مردم بي اثر است ( اصل برتاييد يا رد الهي است )
در زي اهل صلاح وش رع و سنت بود كه اين سخن از وي پيدا شد .
معني : سخن « انا الحق » را زماني گفت كه از علماي ديني بود .
اما بعضي مشايخ او را مهجور كردند از جهت مذهب و دين .
معني : اما بعضي از مشايخ و علما او را به خاطر اعتقادات ديني و مذهبي اش از از خود راندند .
و از آن بود كه ناخشنودي مشايخ از سر مستي او ، اين بار آورد .
معني : علت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن وي ، حال سرمستي و سكر عارفانه ي او بود .
با عمر و بن عثمان مكي افتاد .
معني : با عمرو بن عثمان ملاقات كرد .
جنيد او را سكوت و خلوت فرمود و چند گاه در صحبت او صبر كرد .
معني : جنيد به حلاج توصيه كرد كه گوشه نشيني وسكوت اختيار كند و با نااهلان سخن نگويد و راز الهي را افشا نسازد و حلاج نيز مدتي در همنشيني با او به بر مي برد .
جنيد گفت :« زود باشد كه سر چوپ پاره سرخ كني » .
معني : به زودي به دار آويخته مي شود ( كشته مي شوي)
حسين گفت : « آن روز كه من سر چوب پاره سرخ كنم تو جامعه اهل صورت پوشي».
حلاج به كنايه مي گويد:« روزي كه من به دار آويخته مي شوم تودر لباس عالمان ظاهر بين ومتشرعان خواهي بود . »
جنيد در جامعه ي تصوف بود و فتوا نمي نوشت .
معني: جنيد لباس صوفيان بر تن داشت و حكم ديني صادر نمي كرد .
خليفه فرموده بود كه « خط جنيد بايد ».
معني: خليفه دستور داده بود كه حكم و فتواي جنيد ] براي كشتن او [ لازم است .
قبولي عظيم او را پيدا گشت .
معني : بسيار مورد توجه و پذيرش مردم قرار گرفت .
و او سخن اهل زمانه را هيچ وزن ننهادي.
معني : او براي سخنان مردم ( تعريف و تمجيد مردم در حق خود ) ارزشي قائل نبود و به آن اعتنا نمي كرد .
عثمان مكي درباب او نامه ها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم آن قوم قبيح گردانيد و او را نيز از آن جا دل بگرفت .
معني : عثمان مكي درباره اونامه هايي به مردم خوزستان نوشت و احوال و كردار او را در نظر آن مردم ، زشت نشان داد و او نيز نسبت به مردم آن جا دلگير و ناراحت شد .
جامه متوصفه بيرون كرد و قبا در پوشيد و به صحبت ابناي دنيا مشغول شد .
معني : او لباس صوفيانه را از تن به در كرد و لباس مردم عادي را پوشيد و به همنشيني مردم روزگار مشغول شد .
اما او را از آن تفاوت نبود.
معني : در حالات او تغييري حاصل نشد .
در نزديك خاص و عام قبول يافت و از اسرار با خلق سخن م يگفت .
معني : در نزد همه ي مردم محبوبيت پيدا كرد و از اسرار الهي با مردم سخن مي گفت .
يا بابكر، دست برنه كه ما قصد كاري عظيم كرديم و سرگشته ي كاري شده ايم ؛ چنان كاري كه خود را كشتن در پيش داريم .
معني : اي ابابكر كمك و همراهي كن ، زيرا كاري بزرگ در پيش دارم و آشفته وحيران كاري شده ام كه با انجام چنين كار ، باعث مرگ خودم مي شوم.
منكر بي قياس و مقر بي شمار پديد آمدند .
معني : مخالفان بي اندازه و موافقان بسيار پيدا شدند .
زبان دراز كردند و سخن او به خليفه رسانيدند و جمله بر تقل او اتفاق كردند .
معني: كنايه از اين كه سخن چيني كردند ( گستاخي كردند ) و در مورد او به خليفه گزارش دادند و همگي در قتل او هم نظر شدند .
او چشم گرد همه بر مي گردانيد .
معني : به همه نگاه مي كرد .
معراج مردان سردار است .
معني : مردان واقعي با رفتن بر بالاي دار ( سهادت و جانبازي در راه دوست ) به كمال مي رسند .
دست برآورد و روي در قبله مناجات كرد و خواست آنچه خواست .
معني : دست دعا به سوي خداوند بلند كرد و براي راز و نياز ، رو به قبله نمود و آنچه كه مي خواست از خدا طلب كرد .
شما را به من حسن الظني بيش نيست و ايشان از قوت توحيد و صلابت شريعت مي جنبند.
معني : شما فقط نسبت به من گمان نيكو داريد حال آنكه ايشان به خاطر قدرت يكتاپرستي و استواري در دين حركت مي كنند و دست به عملي مي زنند .
شبلي موافقت را گِلي انداخت .
مرد آن است كه دست صفات كه كلاه همت از تارك عرش در مي كشد قطع كند .
معني : حلاج به طنز مي گويد :« اگر مرديد ( كه نيستيد ) دست صفات مرا كه دور پرواز و بلند همت است ، ببُريد » . ( عقيده ي مرا نمي توانيد تغيير دهيد ).
بدين پاي ، سفر خاك مي كردم ، قدمي ديگر دارم كه هم اكنون سفر هر دو عالم كند .
معني : با اين پا در دنيا سفر مي كردم اما پاي ديگري دارم ( پاي عشق) كه هم اكنون مي تواند از خاك تا افلاك را لحظه اي طي كند .
در چشم شما سرخ روي باشم .
معني : كنابه از اين كه سربلند و سرافراز باشم .
گلگونه ي مردان ، خون ايشان است .
معني:زينت وسرخ رويي مردان خدا،از خون ايشان است كه در راه معشوق ريخته مي شود (زينت مردان حق، شهادت در راه خداست )
درس هفدهم
مست و هشيار
محتسب مستي را در راه ديد و يقه اش را گرفت . مست گفت : اي دوست،اين يقه ي پيراهن است افسار حيوان نيست كه مي كشي محتسب گفت : توشراب خوردي و مست هستي و به همين خاطر نامتعادل راه مي روي . مست گفت : گناه از راه رفتن من نيست بلكه را ه ناهموار است . ( اوضاع جامعه نا به سامان است . ) محتسب گفت : « بايد تو را به خاطر اين جرم ، به نزد قاضي ببرم ». مست گفت : برو فردا صبح بيا چون الان نيمه شب است و قاضي در خواب است . محتسب گفت : « خانه ي حاكم شهر ، نزديك است بيا تا به آن جا برويم » . مست گفت : از كجا معلوم كه حاكم شهر خودش اكنون در ميخانه نباشد ! محتسب گفت : به نگهبان بگوييم كه در مسجد بخواب ، مست گفت : مسجد ، محل خوابيدن و استراحت مردم بدكار وناپاك نيست . محتسب به مست گفت : پولي را پنهاني به من بده وخود را نجات بده . مست گفت : مسايل و امور دين با پول و رشوه حل نمي شود . ( دينداري را به پول نمي توان فروخت ) محتسب گفت : به عنوان تاوان وجريمه جامه ات را از تنت بيرون مي كشم . مست گفت : جامه ي من پوسيده و بسيار كهنه و فرسوده است و به كار نمي آيد . محتسب گفت : تو چنان مستي كه تعادل نداري وآگاه نيستي كه كلاه از سرت افتاده است . مست گفت : بي كلاه بودن ننگ و عار نيست ، مهم اين است كه در سر عقل باشد . محتسب گفت : تو شراب بسيار خوردي و به همين علت چنين مست و از خودبي خود شده اي . مست گفت : اي نادان بيهود گو ، صحبت از كم يا زياد خوردن شراب نيست ( زيرا شراب هر چه قدر باشد حرام است ) محتسب گفت : بايد شخص آگاه وهوشيار ، فرد مست را مجازات كند . ( شلاق بزند ) مست گفت : تو يك نفر هوشيار و بي گناه بياور تا مرا مجازات كند . من اين جا كسي را نمي بينم كه پاك و بي گناه باشد .
[1] - ني :نماد انسان آگاه / حكايت و شكايت: جناس اختلافي در حرف اول /تشخيص : ني شكايت مي كند و حكايت مي كند / «بشنو» اولین کلمه مثنوی معنوی است که مانند «بسم الله» در قرآن با حرف به شروع شده است
[2] - کز : مخفف که از / نيستان : استعاره از عالم معنا / نفير : فرياد و زاري به صداي بلند / مرد وزن : مجاز از همه ي انسان ها
[3] - سينه : مجاز از صاحب سينه ،همدم و هم صحبت / شرح و شرحه : جناس ناقص افزايشي در حرف آخر / شرحه : پاره گوشتي كه از درازا بريده باشند ،شرحه شرحه : پاره پاره
[4] - كاو : كه + او / باز جستن : جستجو كردن / اصل و وصل : جناس ناقص اختلافي در حرف اول /ناظر بر معنی «کل شی ء یرجع الی اصله » و «ما ز دریاییم و دریا می رویم» و «انا لله و انا الیه راجعون»
[5] - جفت: همنشين ،همراه و مونس،قرين /بدحالان و خوش حالان : تضاد
[6] - ظن: پنداشت ،گمان ، درجه نزديكتر از شك به يقين / جستن: يافتن
[7] - نسبت دادن نور به گوش : حس آميزي / نور و دور : جناس ناقص اختلافي در حرف اول
[8] - بيت تمثيل است براي بيت قبلي / مستور و دستور : جناس ناقص اختلافي در حرف اول / ديد : ديدن ،مصدر مرخم / جان : آرايه ي تكرار / دستور : اجازه ،دستوري
[9] - بانگ ناي آتش است : حس آميزي / ذوقافيتين : نيست باد / جناس تام: نيست نيست؛باد باد
[10] - تشبيه : آتش عشق / كاندر = كه + اندر / ني و مي : جناس ناقص اختلافي در حرف اول
[11] - حريف : همدم ،همنشين/ پرده : نغمه ،آهگ ،لحن / پرده دري : كنايه از افشاي راز ،رسوا كردن / / پرده و پرده : جناس تام
[12] - ترياق : ترياك ،معرب ثرياكا يوناني به معني پادزهر / زهر و ترياق : تضاد / متناقض نما : ني هم زهر است هم ترياق
[13] - حديث كردن و قصه كردن : داستان گفتن ،قصه گفتن
[14] - بي هوش محرم هوش : متناقض نما / فك اضافه : زبان را مشتري = مشتري زبان / مصراع دوم تمثيل براي مصراع اول است
[15] - روزها و سوزها : جناس ناقص اختلافي در حرف اول
[16] - گو : بگو / رو : برو
[17] - دير شدن روز : كنايه از ملالت و خستگي / روزي و روز : جناس ناقص افزايشي / ماهي استعاره از عاشق / آب استعاره از عشق
[18] - تضاد : پخته و خام / منظور از پخته : مولانا ،خام منظور مخالفان او
[19]- توام راهنمایی : تو راهنمای منی ؛ تو راه را به من می نمایی/ مَلِک : پادشاه .از صفات خداوند است .اینجا کنایه از خدا ؛جمع آن ملوک/ مَلـَک: فرشته؛جمع آن ملائک / مِلک: دارایی؛جمع آن املاک / مُلک:پادشاهی
[20] - جویم و پویم :جناس اختلافی و قافیه میانی
[21] - تو موصوف به صفات حکمت ،عظمت ،کرم و رحمت هستی
[22] - فهم : قوه دریافت ، ادراک، تصور شی ء از لفظ مخاطب /وهم:تصور ،گمان ،قوه وهمیه از حواس باطنی که شأن آن ادراک معانی جزییه متعلق به محسوسات است/ فهم و وهم آرایه جناس اختلافی و کل بیت آرایه ی موازنه دارد.
[23] - جزا : مکافات خواه خیر خواه شر، عوض نیکی یا بدی ،پاداش نیکی و کیفر بدی / واج آرایی در مصوت کوتاه ـُـ
[24] - اشاره به صفت علام الغیوب و ستار العیوب /عیب و غیب: جناس اختلافی /تضاد کلمات بیشی، کمی / تضاد فعلی در بکاهی و فزایی.
[25] - لب و دندان مجاز از وجود / روی داشتن : کنایه از امید داشتن
[26] - پيوستن کاري ; کردن آن / شکست اندرآوردن ; مغلوب شدن. شکست خوردن / برگشتن کار ; بدبخت شدن. (يادداشت دهخدا).- || دگرگون شدن.نابسامان شدن. آشفته و درهم شدن
[27] - بافر: باطمطراق. باشوکت. دارنده فر. باشکوه / خسرو: ملک. پادشاه. کسري. قيصر. ج‚ اکاسره‚ قياصره. هر پادشاه صاحب شوکت
[28] - ناسپاس.: کافرنعمت. ناشکر. حق ناشناس. نمک بحرام. بي وفا. ناپسند. بي تميز. کنود. کافر. کفور. کفار. کناد. ناحقگزار. حق ناگزار. نمک نشناس. که سپاسگزار نيست. که سپاسگزاري نکند
[29] - فر:شان و شوکت و رفعت و شکوه. فره. خره. فرهي. در فارسي جديد فرخ‚ فرخنده‚ فرخان و فرهي ازهمين ريشه است. (از حاشيه برهان چ معين). ... خورنه ‚ در زبان پهلوي خور و در فارسي فر شده (است. (ايران در زمان ساسانيان ترجمه رشيد ياسمي ص167.
خوره: نوري است از جانب خداي تعالي که بر خلايق فايز مي شود که به وسيله آن قادر شوند به رياست و حرفت ها و صنعت ها‚ واز اين نور آنچه خاص است به پادشاهان بزرگ عالم و عادل تعلق مي گيرد. (برهان قاطع) اين کلمه در پهلوي خوره گرديد وهمين لغت بصورت فرنه در پارسي باستان ياد شده که در فارسي «فر« و «خره» گرديده است. از نخستين معني کلمه «هورنه» بنظر ميرسد«چيز بدست آمده‚ چيز خواسته» بوده است و سپس بمعني «چيز خوب خواسته» بوده است و سپس بمعني «چيز خوب‚ چيز خواستني‚ خواسته‚امور مطلوب» گرفته شده و بعدها يعني در عصرهاي متاخر نويسندگان زرتشتي «خوره»را بمعني دارائي (خواسته) گرفته اند و نيز بمعني نيکبختي و سعادت بکار برده اند. در اوستا دو گونه خوره ياد شده‚ خوره (فر)ايراني‚ خوره (فر) کياني‚ نخستين از چهارپايان و گله و رمه وثروت و شکوه برخوردار و بخشنده خرد و دانش و دولت ودرهم شکننده غيرايراني است و دومين موجب پادشاهي و کاميابي سران و بزرگان کشور است.
[30] -فرزانه:حکيم. دانشمند. عاقل. بخرد. فرزان.فيلسوف. مقابل ديوانه. در زبان پهلوي فرزانک ‚ در هندي باستان پر‚ پيشوند به معني پيش + جان يا جانتي به معني شناختن و فهميدن. قياس کنيد با جان در زبان ارمني به معني دانستن. (از حاشيه برهان چ معين) :
ابله و فرزانه را فرجام‚ خاک/ جايگاه هر دو اندر يک مغاک(رودکي)
[31] - هنر :علم و معرفت و دانش و فضل و فضيلت و کمال. کياست. فراست. زيرکي. اين کلمه در واقع به معني آن درجه از کمال آدمي است که شياري و فراست و فضل و دانش را دربردارد و نمود آن صاحب هنر را برتر از ديگران مي نمايد . اینجا در مقابل جادو قرار دارد.
[32] - دست دراز کردن : کنایه از اقدام به کاری ؛ دست درازی: کنایه از اقدام به بدی
[33] - انجمن:مجلس ،مجمع ||گروه و فوج مردم ||جمع و فراهم شده||دسته جمعی
[34] - بازارگاه: مجازا ً مردم حاضر در بازار
[35] - زخم :به معنی ضرب و ضربت عربی است اما امروز به جراحت که حاصل ضربه است اطلاق می شود.
[36] - مهتر :رئیس ،سردار ، پادشاه ||بزرگتر ||خدمتکار ستور
[38] - عشق او باز اندر آوردم به بند :تشخیص و کنایه از این که عشق او مرا گرفتار کرد / او:مضاف الیه / م :ضمیر متصل شخصی ،مفعول / بند: متمم / کوشش :اسم مصدر در نقش نهادی / نامد:در معنی «نشد»فعل اسنادی
[39] - تشبیه :عشق به دریایی بی پایان و بی حد و مرز و بی ساحل مانند شده است . / مراعات نظیر :دریا ،کرانه ،شنا / عشق :نهاد (فعل «است »محذوف می باشد )
کی :قید پرسش ، مفید نفی / مصراع دوم :استفهام انکاری / ارتباط معنایی دارد با ابیات :
بسا عقل زور آور چیره دست - که سودای عشقش کند زیر دست / دل چو از پیر خرد نقل معنی می کرد - عشق می گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
[40] - که :معادل«اگر»آمده است . /خواهی:فعل گذرا به مفعول / عشق را تا پایان بری :مفعول /بری :فعل مضارع التزامی (ببری) / بپسندید : فعل مضارع التزامی
مصراع دوم ارتباط معنایی دارد با مصراع :زهر باید خورد و انگارید قند /
جمال کعبه چنان می کشاندم به نشاط که خارهای مغیلان حریر می آید
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
فراز و نشیب عشق دام بلاست کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
وصال دوست طلب می کنی بلاکش باش که خار و گل هم با یک دگر تواند بود
دوام عیش و تنعم نه شیوه ی عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
[41] - انگاریدن:تصور کردن،به حساب آوردن /زشت و خوب :تضاد / زهر و قند :تضاد / باید دید:وجه مصدری= بن ماضی یا مضارع از مصادر+بن ماضی یا مصدر بایستن / ارتباط معنایی دارد با بیت :چه خوش گفت یک روز دارو فروش شفا بایدت داروی تلخ نوش
[42] -توسنی: سرکشی ،عصیان (صفت اسب) / ندانستم همی:نمی دانستم / کمند :ریسمان ،نقش نهادی دارد . /مفهوم مصراع دوم با مفهوم ابیات زیر ارتباط معنایی دارد :
از قضا سر کنگیین صفرا فزود - روغن بادام خشکی می نمود (نتیجه ی عکس) / چون مرغ دلم به دام هستی در شد- چندان که تپید ،بند محکم تر شد
[43] - شیرین در دو مصراع جناس تام است / شیرین مصراع اول ایهام دارد به دو معنی 1- نام معشوق 2- گوارا و دل نشین / جان شیرین حس آمیزی است
[44] - در مصراع اول تشبیه دیده می شود : ش مشبه ؛ مهتاب مشبه به / در مصراع دوم پرسش تأکیدی به کار رفته است
[45] - سر و سرا جناس ناقص افزایشی / سر زیر پا انداختن :کنایه از جان فدا کردن / جمله جواب شرط (پایه ) در مصراع اول حذف شده است . همین طور در شش بیت بعدی
[46] - پیش داشتن کنایه از تقدیم کردن است .
[47] - آهن مجاز از تیشه
[48] - ماه در مصراع دوم استعاره از معشوق است . /در مصراع دوم حسن تعلیل به کار رفته است همین طور در بیت بعدی / حسن تعلیل آوردن علتی ادبی و ادعایی است برای امری به گونه ای که بتواند مخاطب را اقناع کند این علت سازی مبتنی بر تشبیه است و هنر آن زیبا یا زشت نمودن چیزی است . مثلا سعدی می گوید:
دلم خانه ی مهر یار است و بس / از آن می نگنجد در آن کین کس
[49] - مه در مصراع اول استعاره از معشوق است و ماه در مصراع دوم ایهام به معشوق نیز دارد.
[50] - از گردن افکندن وام کنایه از ادا کردن پرداخت کردن است. / سر مجاز از وجود / ش در یابیش مفعول است معادل او را
[51] - مصراع دوم اشتراک معنایی دارد با بیت : بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان ؛ مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
[52] - جان استعاره از معشوق
[53] - مصراع دوم به این معنا نیز ایهام دارد : دلی که بتواند این کار را انجام دهد دل نیست./ مرجع ضمیر «این» صبر کردن است
[54] - شیرین در مصراع اول ایهام دارد : 1- نام معشوق خسرو 2- گوارا و دل نشین / در مصراع دوم نیز شیرین می تواند ایهام تناسب باشد./ کاربرد شیرین در مصراع اول و دوم جناس تام است.
[55] - آفاق جمع افق به معنی آسمان ها . در اینجا مجاز جهان
[56] - خاکی و آبی مجاز همه ی موجودات
[57] - از خود به در شدن :شیفته و بی قرار شدن ،از خود بیخود شدن / در واژه ی« در» آرایه ی تکرار وجود دارد ./ بین دو «در» جناس تام وجود دارد . / در «در آمدن و به در شدن» و «این جهان و جهان دگر» تضاد دارند ./ از این جهان به جهان دگر شدن :کنایه از مردن، ازخود بیخود شدن ،بی هوش شدن
[58]- گوش به راه خبر بودن:انتظار کشیدن برای شنیدن خبر / بیت با واژه ی «خبر» آرایه ی تکرار دارد - «صاحب خبر و بی خبر » تضاد دارند /بی خبر شدن :از خود بیخود شدن .
[59] -«م» در «مگرم »،نقش مضاف الیه دارد مگر درد اشتیاقم / واژه های «ببینم و بدیدم » ،«اشتیاق و مشتاق» و «شود و شدم» اشتقاق دارند / ساکن شدن درد :تسکین یافتن درد / «ش» در ببینمش نقش مفعول دارد .
[60] -بُدم :بودم / «م» در مهرم ،مضاف الیه کلمه ی «جان» است مهر به جانم رسید / عیوق :نام ستاره ای است و در شعر ،مظهر روشنایی و بلندی و دوری است . / بر شدم :بالا رفتم /«اوفتاده بودن و بر شدن »و «شبنم و آفتاب » تضاد دارند . / «مهر» ایهام تناسب دارد زیرا در معنی «محبت» با «جان» تناسب دارد و در معنی «خورشید » با «عیوق و آفتاب» متناسب است – در مصراع اول آرایه تشبیه وجود دارد . آرایه مراعات نظیر نیز وجود دارد . / منظور از مهر در عبارت بالا «گرمای عشق به معشوق» است . /بیت فوق با مصراع زیر ارتباط معنایی دارد :
گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
[61] - دست دادن کنایه از ممکن بودن است - «دست و پا و سر»مراعات نظیر دارند . «دست» ایهام تناسب دارد زیرا با «پا و سر» تناسب دارد ولی معنی حقیقی آن مورد نظر نیست.«دست و دوست» جناس افزایشی اند .
[62] - بین واژه های «دیدن و گفتن و شنیدن و سمع و بصر » و «پا و سر» مراعات نظیراست / «تا »و «پا» و «رفتن و گفتن» جناس دارند . /بیت بالا آرایه ای لف و نشر دارد ./ لف و نشر :آوردن دو يا چند واژه است در بخشی از کلام که توضیح آنها در بخش دیگر آمده است . رابطه ی لف و نشر بین «مفعول و فعل» ،«فاعل و فعل » ،«مشبه و مشبه به» ،«مسندالیه و مسند» ،«اسم و متمم» و .... می تواند برقرار باشد . لف و نشر دو گونه است :
اگر نشرها به ترتیب توزیع لف ها باشند «مرتب» نامیده می شود و اگر چنین نباشد «مشوش» (به هم ریخته ) است .
به عنوان مثال : چو آینه است و ترازو ،خموش و گویا ،یار - زمین رمیده که او خوی گفت و گو دارد. «مولوی»
[63] - نگاه داشتن« چشم از چیزی یا کسی کنایه از نگاه نکردن ،توجه نکردن » / دیده ور : بینا / واژه ها ی «چشم و نگاه و نظر و دیدن و دیده ور» مراعات نظیر دارند .
[64] - بیزارم از وفای تو:خود را وفادار نسبت به تو نمی دانم / مجموع نشستن «آسوده خاطر بودن»
[65] - التفات:توجه و گرایش -«صید، اسیر و کمند » مراعات نظیرند / «خویشتن » بدل است برای «من» و برای تاکید است «کمند نظر» اضافه ی تشبیهی است نگاه مانند کمندی است که دل را اسیر می کند
[66] - اکسیر :جوهری که ماهیت اجسام را تغییر دهد و کامل تر سازد ،هر چیز مفید و کمیاب اکسیر عشق در معنای دقیق تر دلدادگی ناب و کمیاب – اکسیر عشق اضافه ی تشبیهی است .
[67] - فروغ رخ : استعاره مکنیه (رخ همانند خورشید است و فروغ دارد) / لاله زار عمر :تشبیه عمر به لاله زار - گل روی: تشبیه روي به گل / بهار عمر:استعاره مکنیه(عمر همچون درختی است که شکوفه دارد) ،برخی آن را تشبیه گرفته اند، ولی وجه نخست ترجیح دارد/بهار با توجه به فعل ريخت ايهام :1-فصل بهار 2- شكوفه گل (جواب خودآزمايي1) / واج آرايي حرف ر
[68] - برق :صاعقه /تشبیه روزگار عمر به برق و سرشك به باران / برق ، باران ، دیده، سرشک و چکد: مراعات نظیر /واج آرايي حرف ر/ سرشك چو باران= اغراق
[69] - دم مجاز از لحظه/ یک دو دم:كنايه عمر کوتاه / واج آرايي ك، د / يك ، دو مراعات النظير/ درياب كار ما :كنايه از به ما توجه كن/ اغتنام فرصت
[70]- اختيار: ايهام 1- اراده و اختيار 2-برگزيده و مختار / اختيار عمر كنايه از جواني/مي صبوح و شكر خواب بامداد مجاز از امور فريبنده و كم ارزش دنيايي/ شکر خواب :حس آمیزی / می صبوح : شراب صبحگاهی/تضاد خواب و هشيار/ پرهیز از خوش گذرانی و بهره مندی از جوانی
[71] - گذار در مصراع اول ایهام دارد:1- به معنای گذشتن 2- به معنای معبر/ گذار در مصراع اول و دوم تكرار / عمر: ایهام (عمر ، استعاره از معشوق)/ نظر نكرد : كنايه از توجه نكرد
[72] - خیل حوادث: تشبیه / سوار عمر: تشبیه / واژه های عنان،سوار ،خیل: مراعات نظیر / خیل:گروه ، دسته- گله، گروه اسبان / حسن تعلیل : دلیل گذر سریع عمر اینکه خیل حوادث به او نرسد / «عنانگسسته» کنایه از سراسیمه ، به سرعت
[73] - عمر: ايهام 1- عمر 2- استعاره از معشوق / متناقض نما : بی عمر زندهام/ واج آرايي ر/ استفهام انكاري/ عمر واقعی ، بودن در کنار معشوق است.
[74] - سخن مجاز از شعر / صفحه ی جهان: تشبیه / سخن، قلم، صفحه و نقش: مراعات نظیر/ نقش استعاره از شعر حافظ/ قلم : مجاز آلیه از ذوق شعر / سخن ماند اندر جهان یادگار/سخن بهتر از گوهر شاهوار
[75] - مجنون و لیلی : مراعات النظیر/ نکو : صفت جانشین اسم در نکش مفعول / پیدا کن : فعل امر و مرکب و گذرا به مفعول
[76] - قصور : نقص و عیب/ حسن : زیبایی/ ایهام تناسب در قصور با توجه به حور
[77] - عیب جو : مضاف الیه
[78] - دیده ی مجنون : اضافه ی تعلقی / معنی : بیت بیانگر این است که عشق به انسان دیدگاه و بینش تازه ای می بخشید و نحوه ی نگرش انسان تغییر می یابد و ظاهر بینی کنار رفته و عمیق بینی و توجه به باطن جای آن را می گیرد ./ ارتباط معنایی دارد با : ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری
[79] - ارتباط دارد با بیت : عابدان آفتاب از دلبرما ، غافلند ای ملامت گو خدا را پرتو آن رو ببین
چشم برزلف و رو داشتن : کنایه از ظاهر بینی / تو کی دانی : استفهام انکاری / چون : صفت تعجبی / مفهوم : بیت ظاهر بینی را نکوهش می کند
[80] - ناوک : نوعی تیر کوچک آن را در غلاف گذارند و از کمان سر دهند تا دورتر رود . / ناوک انداز: صفت فاعلی مرکب مرخم ./ مفهوم : بیت ظاهر بینی را نکوهش می کند و عمیق نگری و باطن نگری را توصیه می کند
[81] - مصراع اول ضرب المثل ست . / مفهوم : بیت ظاهر بینی را نکوهش می کند و عمیق نگری را توصیه می کند .
[82] - شکر خنده : خنده ی شیرین ، حس آمیزی / دل مجنون خون است : کنایه از این که عاشق و بی قرار است
[83] - مفهوم : لیلی که مجنون عاشق اوست با لیلی دیگر تفاوت دارد.
ارتباط معنایی با بیت : معشوق به چشم دیگران نتوان دید. جانان مرا به چشم من باید دید.
[84] - آژنگ: چين و شكني كه به واسطه ي خشم به چهره وابرو و پيشاني افتاد/ چهره پر چين وجبين پر آژنگ: كنايه از اخم كردن وناراحت و خشمگين شدن/ چهره،چين،جبين،آژنگ: مراعات نظير/ چهره و چين: هردو مفعول
[85] - خدنگ: درختي است بسيار سخت كه از چوب آن تير ،نيزه و زين اسب سازند/تشبيه: نگاه مادر به تير خدنگ/مفهوم: مادرت با نگاهش مرا آزار مي دهد
[86] - طرد كردن:راندن/قلماسنگ:فلاخن/تشبيه:من به سنگ تشبيه شده است/تشخيص:به قلماسنگ شخصيت داده شده است/كنايه: بيت كنايه از بي ارزش شمردن است/مراعات نظير:سنگ و قلما سنگ
[87] - شهد: شيريني/شرنگ:زهر/سنگدل: كنايه از بي رحم/شهد وشرنگ: تضاد/شهد در كام شرنگ بودن :كنايه از ناكامي
[88] - يكدل ويكرنگ :كنايه از صميمي ومخلص بودن/ دل را ازخون رنگين ساختن:كنايه از كشتن/ تا:پيوند وابسته ساز/ را : حرف اضافه
[89] - سه بیت قبلی مو قوف المعانی اند. همچنین سه بیت بعدی/ آينه ي قلب : اضافه ي تشبيهي/زنگ زدودن از آینه ی قلب: كنايه از بين رفتن كدورت
[90] - نارنگ:نارنج/دل:مشبه/كف:مجاز ازدست
[91] - آرنگ:آرنج/ را:فك اضافه؛ او را آرنگ = آرنج او
[92] - آهنگ:قصد/باز: قيد تكرار/پي: حرف اضافه
[93] - کیش:دین ، آیین ، مذهب (این جا) /کیش:تیر ان ،نوعی پارچه ای از کتان مهر:دوستی ، محبت ، خورشید ، آفتاب /دلدار: دلبر، معشوق /همی گویم : می گویم ،فعل مضارع اخباری /مهر و دلداری : مراعات نظیر /
[94] - جرگه :گروه ، زمره /هشیارها : استعاره از غیر عارفان/ ایهام : 1)آیین مهر ورزی و عشق 2)اشاره به مکتب میترائیسم (مهر پرستی)/ مست و هوشیار :تضاد
[95] - مصراع اول : مراعات نظیر / دل افگارها : کنایه از عاشقان /افگار: آزرده ، زخمی/ مفهوم : عاشقان کسانی هستند که ترک شادی و آسایش و تنعّم کرده اند . (بیانگر ریاضت عارفانه است )
[96] - دیوار کشیدن :کنایه از ممانعت کردن / کوی ، دیوار، دل و کام : مراعات نظیر /صامت «د» : واج آرایی
[97] - حلاج : در لغت به معنی «پنبه زن » /«چه حلاج ها رفته بر دار ها »:هم مفهوم با «معراج مردان سردار است .» /تلمیح : به داستان فرهاد و حلّاج اشاره دارد. /چه : صفت تعجبی / ترصیع : کلمات دو مصراع در قرینه ی هم ، هم وزن هستند و در حروف آخر هماهنگ هستند . /مرده ، رفته :فعل ماضی نقلی
[98] - چه دارد جهان : استفهام انکاری دارد ؛ جهان چیزی ندارد. / دل ، مهر ، یار : مراعات نظیر/چه : ضمیر پرسشی در نقش مفعول
[99] - نبازند :نمی پردازند ،توجهی نمی کنند/فعل مضارع اخباری /مردار:استعاره از دنیا و تعلّقات آن، صفت مفعولی /تلمیح : به حدیثی از حضرت علی (ع) «الدنیا جیفه و انتم الکلاب » / مِهین :بزرگ ترین ،بزرگ/صفت عالی /دام و تار :مراعات نظیر /دام جان :استعاره از جسم خاکی و تعلّقات مادّی
[100] - جوبار:استعاره از دنیا /گل های رنگین :استعاره از عاشقان شهید /به خون خود آغشته :کنایه از به شهادت رسیده
[101] - شاباش :شاد باش، طلا یا پولی که بر سر عروس یا داماد ریزند . در اینجا استعاره از باران است. /شاباش ریختن سپهر : تشخیص /دامان گلشن : تشخیص /بهاران ،گلشن ، رگبار : مراعات نظیر / بهاران : قید زمان(ان:پسوند زمان ) /با بیت بعدی موقوف المعانی است.
[102] - تشخیص :سبزه رخت می کشد و گل بارگه می زند . /رخت کشیدن : کنایه از کوچ کردن به جایی و اقامت گزیدن در آنجا /بار گه زدن : کنایه از ساکن شدن / بارگه : کاخ و در بار پادشاه ، خیمه پادشاهی ،سراپرده / هامون : دشت ،صحرا /سبزه ، گل ،گلزار ،هامون و دشت : مراعات نظیر
[103] - مصراع اول : تشخیص ؛ نگاریدن(ش) به گلبن نسبت داده شده است /آیینه ی آب : آب به آیینه تشبیه شده است / رخسار ها : مفعول
[104] - نیلفر:نیلوفر، گیاهی است پیچنده با گل هایی شیپور مانند / گلنار : گل انار / تشخیص : رفتن شاخ گل ، رقصیدن گلنار / مراعات نظیر : گل ،نیلفر ،گلنار
[105] - بام : بامداد ،صبحگاه / هَزار: بلبل یا پرنده ای از خانواده ی بلبل (هزار دستان) / نغز: دلنشین ،زیبا / نقض : شکستن / نغز گفتارها : ترکیب وصفی مقلوب ؛ گفتار های نغز
باد ،بام : جناس ناقص اختلافی / باد پرده غنچه دَرَد: تشخیص و کنایه از شکوفا کردن و بازکردن گلبرگ ها / پرده دریدن : کنایه از فاش کردن راز / دَرَد: می دَرَد ، فعل مضارع اخباری
[106] - گل رخان :زیبا رویان / گل رخان ، خم ابرو: مراعات نظیر / می خوارها :استعاره از عاشقان و عارفان سرمست عشق الهی / جام:مجازاً شراب / جام ، بزم ، می خوارها: مراعات نظیر /
[107] - گره از راز باز کردن : کنایه از حل کردن مشکل و گشودن اسرار / راز،باز : جناس ناقص اختلافی / آسان،دشوار: تضاد / دشوار ها : مفعول
[108] - تشبیه : جهان را به افسون و افسانه تشبیه کرده اند / چشم بستن : کنایه از فریب دادن ،گمراه کردن / خشایار ها :افرادی مثل خشایار و تلمیح دارد به پادشاهی خشایار
[109] - زینهار:صوت و شبه جمله / فریب کار بودن جهان : تشخیص / گل : استعاره از جهان و لذات و خوشی های آن/ گل : مضاف الیه / پای گل : تشخیص / خار:استعاره از مشکلات و رنج ها / گل و خار: تضاد و مراعات نظیر
[110] - بهل : بگذار، رها کن ، فعل امر که از دو مصدر1)هلیدن 2)هشتن / جام : مجازاً شراب عشق و معرفت الهی
[111] - بهار،گلزار،چمن،لاله: مراعات نظیر / نور باران شدن : کنایه از با طراوت شدن ، زیبا شدن / واج آرایی صامت (ش) / مصراع دوم : تشخیص ، حسن تعلیل/رخ مجازا وجود/ لاله ايهام تناسب:گل 2-چراغ كه با نور تناسب دارد./ اشاره به اصل وحدت وجود در عرفان(جواب خودآزمايي1)
[112] - بوستان وگلبرگ سبز تناسب دارند/مرغان نماد عاشقان/ اشاره به اصل تجلي و وحدت وجود
[113] - ساقی ،سرمست، مستان : مراعات نظیر - دشت مانند رخسار مستان : تشبیه - واج آرایی صامت (س ) –دشت : مجاز از عالم هستی
[114] - غنچه : استعاره از معشوق - پرده از روی افکندن : کنایه از چهره نشان دادن ، باز شدن - مرغ دل : تشبیه . با غنچه سخن گفتن آرایه ی تشخیص دارد.
[115] - قلب به ابر : تشبیه - مپرس : تکرار - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود/ قلب : ایهام تناسب (دل – دگرگونی) / حسن تعليل(جواب خودآزمايي2)
[116] -فرشته خو:نیک سیرت ،پاک سرشت /رسته:روییده(از مصدر رستن)/ رسته:رها شده،آزاد شده /لب،فرشته خو:مراعات نظیر / جوی،خوی:جناس ناقص اختلافی/ سبزه و کنار جوی:مراعات نظیر / هر:صفت مبهم/رسته است:فعل ناگذر،ماضی نقلی / گویی:قید تشبیه/ خواری:خوار کردن،حقیر پنداشتن / تا:شبه جمله از نوع صوت،درمعنی «مواظب باش»،«زنهار» /سبزه:تشخیص/ کان:مخفف«که +آن»/پا،سر:مراعات نظیر /سبزه،خاک،لاله:مراعات نظیر / قالب شعر:رباعی؛شعری است که چهار مصراع دارد و قافیه در مصراع های اول ،دوم و چهارم رعایت می شود و در مصراع سوم اختیاری است و بر وزن مخصوص «لاحول ولاقوه الابالله»است
[117] - غم، کم:جناس ناقص اختلافی / دل،وفا،غم و ماتم:مراعات نظیر/یاد،باد:جناص ناقص اختلافی / یاد کردن غم،آفرین برغم:تشخیص / غم در مصراع اول:غم دنیا و مادیات (حالت منفی و ناراحت کننده غم موردنظر است). / غم در مصراع چهارم: غم عشق و عرفانی(حالت مثبت و خوب غم مورد نظراست). /قالب شعر: رباعی
باد:فعل دعایی(در مفهوم نفرین به کار رفته)
[118] -سنگ بر پا آمدن:کنایه از دچار مشکل شدن،مکافات دیدن / تنگ آمدن جهان فراخ:کنایه از تیره بختی و دشواری زندگی / سنگ،تنگ:جناس ناقص اختلافی / فراخ،تنگ:تضاد/ فردا:مجازا روز قیامت / نامه خوانان:محاسبان روز قیامت،فرشتگان / قالب شعر:دوبیتی؛شعری است که از نظر شکل و قالب و قرار گرفتن قافیه با رباعی یکسان است با این تفاوت که وزن رباعی «مفعول،مفاعیل،مفاعیل،فعل یا لا حول الا قوه الا بالله»،و وزن دو بیتی «مفاعلین،مفاعلین،فعولن»است. ساده ترین راه شناخت رباعی از دوبیتی:اولین کلمه رباعی با هجای بلند شروع می شود ولی اولین کلمه ی دو بیتی با هجای کوتاه شروع می شود. / «ت» درسنگت:ضمیر متصل ،مضاف الیه پا(پایت)/«ت» در تنگ:ضمیر متصل،متمم / آیو:آید / چو:پیوند وابسته ساز(حرف ربط) / کار،نامه:مفعول/ نامه خوانان: صفت فاعلی مرکب مرخم،جانشین اسم در نقش نهادی
[119] - سحر،شاخسار،مرغ،نغمه خوانی: مراعات نظیر / سرود،ناله،آهی،فغانی:مراعات نظیر / قالب شعر:دو بیتی / نغمه خوان: صفت فاعلی مرکب مرخم / هر چه:ضمیر مبهم،مفعول /
[120] -دل:تشخیص/ این جا:منظور«دنیا» / کاشانه دیگر:منظور خانه آخرت / گم کرده ی دیرین:محبوب و معشوق(خداوند) / لاله ی پرپر:استعاره از شهید به خون خفته
پر بگیریم:کنایه از این که پرواز کنیم . به سوی عالم بالا برویم. / دیرین:صفت نسبی/ را:نشانه فک اضافه(سراغ گم کرده ی دیرین)/ سراغ:مفعول
[121] - مخاطب شاعر:شهید / تشبیه:زخم بدن شهید به نشان و مدال افتخار مانند شده است. / حیثیت مرگ:تشخیص/ قالب شعر:رباعی / پاک بازی:حاصل مصدر،مضاف الیه/ سر فرازی :حاصل مصدر/ دلاور:منادا
[122] - تعريض: سخن سربسته گفتن. به کنايه سخن گفتن. خلاف تصريح. دلالتي را در گفتار تضمين کردن که لفظي در آن براي آن دلالت نباشد. چنانکه گوئي زمستان رفت و روسياهي به زغال ماند: بدي تو بر ما گذشت و تو خجل ماندي. سخني نامصرح که شنونده بدان مراد گوينده را داند.
بتعريض گفتي که خاقانيا چه خوش داشت نظم روان عنصري. خاقاني.
|| پهن نمودن چيزي را. || تعميه نمودن کاتب نبشته را و بيان ناکردن. || چيزي را عرض چيزي ساختن.
[123] - شنیدم که روزی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون بایزید
یکی طشت خاکستری بی خبر فروریختند از سرایی به سر
همی گفت شوریده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من درخور آتشم به خاکستری روی درهم کشم (بوستان سعدی)
[124] - بر روی آب راه رفتن یکی از کرامت های مشهور صوفیه است.اصل این اندیشه از سخنی است که پیامبر در باره ی عیسی فرمود: رحم الله اخی عیسی لو ازدادت یقینا لمشی فی الهوا/ خواجه عبدالله انصاری در رساله ی واردات می گوید:«اگر بر هوا روی مگسی باشی و اگر بر روی آب روی خسی باشی . دل به دست آر تا کسی باشی»
[125] - به هنر سهل و ممتنع بودن سخن سعدی اشاره دارد.
[126] - منظور جفت واژه های متضاد تشرع و عرفان و... و همین طور جمله های متناقض نمای پیش از این تعبیر در همین بند است . از قبیل : شیخ همیشه شاب ، چشم عقاب و لطافت کبوتر و....
[127] - تشبیه ذهن به سراچه / آماس می کرد: باد می کرد ، بزرگ می شد
[128] - فوران تخیل اضافه ی استعاری / فوران بر وزن «فـَعـَلان » است. بعضی از مصدر ها با این وزن در فارسی بر وزن «فـعـلان» تلفظ می شوند . مانند : جریان ،شریان ،دوران ، جولان ،
[129]- لکه رفتن: نوعي از حركت کردن اسب و شتر ميان يورتمه و قدم. قسمي از رفتار اسب و اشتر. در اينجا كنايه از هيجان و شادماني است.
[130] - پالیز : باغ و بوستان . در اینجا استعاره است
[131] - آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رخ متاب
[132] - آغوز اولین شیری است که از گاو و گوسفند تازه زاییده به دست می آید . معروف است که این شیر در شکل گیری استخوان بندی و عضلات نقش مهمی دارد. نویسنده با این تشبیه قوت سخن خود و درک ادبی خود را مرهون تغذیه از سعدی می داند.در مازندرانی به آغوز «مک» گفته می شود.
[133] - کورمال کور مال در تداول عامه یعنی با احتیاط و دست مالیدن به اطراف در تاریکی حرکت کردن .
[134] - سرخود: خود سر ،خودرای ،خودمختار، مستقل، آن که به گفتار بزرگتران عمل نکند
[135] - بیت از قصیده سنایی است با مطلع :
مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه اینجا باش و نه آنجا
سنایی در بیت مندرج در کتاب از کارهای گذشته ی خود به ویژه باده گساری ها و شادخواری های ایام جوانی اظهار پشیمانی می کند .
[136] - توضیحات 1:کنایه از گوشه گرفتن / مصراع دوم :اغراق و کنایه از بدست آوردن مقام بلند و بزرگی / کوه ،شکوه :جناس ناقص افزایشی / تشبیه :تو ، به کوه تشبیه است . / پا و سر :تضاد و مراعات نظیر / کوه:نماد ثبات و متانت و گوشه نشینی / پای در دامن آوردن کوه :تشخیص / ارتباط معنایی دارد با ابیات :
آشنایی خلق درد سر است معتکف باش تا ندانندت
عزلت و انزوا و تنهایی از هزار ان بلا رهانندت
خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن با نسیم صبح هم پرواز می باید شدن
رخنه ی گفتار خود را سرمه می باید گرفت با لب خامش سخن پرداز می باید شدن
[137] - زبان درکشیدن : کنایه از خاموش شدن ،سکوت اختیار کردن / فردا: مجازاًروز قیامت / بی زبان :شخص ساکت و کم سخن (اینجا )، لال / نبودن قلم بر کسی : کنایه از بازخواست قرار نگرفتن کسی/ مرد بسیار دان :ترکیب وصفی ،منادا / مفهوم : دعوت به سکوت و پرهیز از پرگویی / ارتباط معنایی دارد با ابیات :
سخن فروشی ،فرزند خود فروختن است کسی که لاف سخن زد ز اهل غیرت نیست
آن را که بود مغز و خرد ،خاموش است از کاسه ی پر ، صدا نیاید بیرون
جان است و زبان است زبان دشمن جان است گر جانت به کار است نگه دار زبان را
[138] - لولو : مروارید ،استعاره از سخنان با ارزش و گران بها / تشبیه : گوهر شناسان به صدف تشبیه شده است . / صدف ،گوهر ،لولو: مراعات نظیر
گوهرشناسان راز :استعاره از انسان های آگاه و سخن شناس ،اهل معرفت / راز ، باز : جناس ناقص اختلافی / صدف وار : قید تشبیه (وار : پسوند مشابهت )/ مفهوم :انسان آگاه سنجیده و با ارزش سخن می گوید و بیهوده گویی نمی کند . (پرورده گویی) / با بیت زیر ارتباط معنایی دارد :
کم گوی و گزیده گوی چو در - تا اندک تو جهان شود پر / سخن گوهر شد و گوینده غواص - به سختی در کف آید گوهر خاص / چو دانا یکی گوی و پرورده گوی
[139] - نگیرد : تاثیر نکند / آگنده گوش :کر ،ناشنوا (کنایه) / فراوان سخن ،خموش :تضاد / سخن ،گوش ،نصیحت :مراعات نظیر / فراوان سخن : صفن مرکب جانشین اسم ،نهاد/ مفهوم :انسان پر حرف ،نمی تواند از نصیحت دیگران تاثیر بپذیرد . (کم گوی و بشنو) / ارتباط معنایی دارد با بیت :
چو خواهی که گویی نفس بر نفس // نخواهی شنیدن مگر گفت کس / آگنده گوش :صفت مرکب ،مسند / خموش : صفت جانشین است ،متمم / مگر :قید استثناء
[140] - توضیحات 3 : «مگر» به لحاظ ساخت ،از «مَه» علامت نفی و «اگر» کلمه ی شرط ساخته شده است ؛ نه اگر ؛ بی شرط ،به تحقیق ،حتماً هر آینه (قیدتاکید )
نفس بر نفس : دم به دم ،پیوسته ،در نقش قید / گفت :مصدر مرخم ،در نقش مفعولی / گفتن ،شنیدن :مراعات نظیر /مفهوم :بیت در تاکید کم سخن گفتن و نکوهش حرفی است و انسان پر حرف نمی تواند از نصیحت دیگران تاثیر بپذیرد . (با بیت قبلی در یک مفهوم اند .)
ارتباط معنایی دارد با ابیات :
سلیم این پند را از من نگه دار - سخن کم گو ولی بسیار بشنو / سخن بشنو و بهترین یادگیر - نگر تا کدام آیدت دل پذیر
[141] -ناساخته :نسنجیده ،صفت مفعولی در نقش قیدی / نینداخته :اندازه نکرده ،صفت مفعولی در نقش قیدی / مصراع دوم تمثیلی است برای مصراع اول و آن را برای تاکید بر «سنجیده گویی و پرورده گویی » آورده است. / مفهوم :معادل ضرب المثل «گز نکرده پاره کردن» است و مشابه مصراع «اول اندیشه وانگهی گفتار» و مصراع «نخست اندیشه کن آن گه سخن گو» است . / ارتباط معنایی دارد با بیت بعدی و ابیات :
سخن پیش فرهنگیان سخته گوی به هر کس نوازنده و تازه روی
سخن بشناس و آنگه گو ،ازیرا که بی نقطه نگردد خط ز پرگار
سخن را تا نداری پاک از رنگ ز دل ها کی زداید زنگ و زنگار
به گفتار اگر در مشاند کسی خموش به بسیار از آن بهتر است
خردمند خاموش بود چون صدف اگر خود درونش پر از گوهر است
بریدی تو ناکرده کز جامه را نخواندی تو پایان شهنامه را
[142] -خطا و صواب :تضاد / خاییدن :جویدن / صواب ،جواب :جناس ناقص اختلافی / ژاژ :گیاهی است خاردار که شتر آن را از زمین می کند و می جود و نمی تواند آن را نرم کند . / ژاژ خاییدن :کنایه از بیهوده سخن گفتن ،یوه گویی / ژاژ خای :بیهوده گو ،یاوه گو (کنایه) / صواب :درست و شایسته (اهمیت املایی دارد ). / ثواب :پاداش / فعل اسنادی : به قرینه ی معنوی حذف شده است . / مفهوم : با درنگ اما سنجیده سخن گفتن بهتر از حاضر جوابی توام با بیهودگی است .
ارتباط معنایی دارد با ابیات :
هر آن کس که راند سخن بر گزاف بود بر سر انجمن مرد لاف کار
به گاهی که تنها شود در نهفت پشیمان بود ز آن سخن ها که رفت
تهتک در سخن گفتن زیان است تامل کن تامل کن تامل
[143] -کمال ،ناقص : تضاد / نفس ،انسان ،سخن و گفتار : مراعات نظیر / گفتار :اسم مصدر (در این جا منظور پر حرفی و سخن نسنجیده است ) در نقش متمی
مفهوم :ارزش انسان به گفتار اوست . (سخن دو جنبه ی متفاوت دارد و موجب کمال یا نقصان می شود ) / ارتباط معنایی دارد با :
زنده به جز آدمیان نیست کس کادمی از ناطقه زنده است و بس
پس چو چنین است سخن جان ماست وانکه بدو زنده بود زان ماست
آدمی از دواب ممتاز است که به لطف سخن سرافراز است
[144] - مشک : استعاره از سخن با ارزش ،مفید و کم / یک توده گل : استعاره از سخن بیهوده ،نا به جا و فراوان ،در نقش متممی / کم آواز :صفت جانشین اسم در نقش مفعول ،معنی آن «آدم کم حرف و کم صحبت » است . / جوی : به اندازه ی یک دانه جو ، مقدار اندک (کنایه) / تضاد :مشک ،گل – جوی (یک جو ) ، توده
مصراع دوم :تمثیل ،فعل به قرینه ی معنوی حذف شده است . / که : حرف اضافه به معنی «از» / مفهوم :پرورده گویی و گزیده گویی بهتر از پر حرفی است وکم گو هیچ گاه شرمنده نمی شود . ارتباط معنایی دارد با ابیات :
سخن گر چه باشد چو آب زلال ز تکرار خیزد غبار ملال
همه وقت کم گفتن از روی کار گزیده است خاصه در این روزگار
بگویم گرت هوش اندر سراست سخن هر چه کوته بود بهتر است
یک دسته گل دماغ پرور از خرمن صد گیاه بهتر
بدان کز زبان است مردم به رنج چو رنجش نخواهی سخن را بسنج
[145] - توضیحات 4 : کسی که به اندازه ی ده تن سخن بگوید . / حذر کن : پرهیز کن ،دوری کن . / تشبیه : چو دانا یکی گوی . / دانا ، نادان : تضاد / ده مرده گوی ،یکی گوی : تضاد / ده مرده گوی : صفت فاعلی مرکب مرخم / چو : حرف اضافه ،قید تشبیه / پرورده ،سنجیده : صفت مفعولی جانشین اسم در نقش مفعولی / مفهوم :پرورده گویی و بر حذر بودن از پرگویی و حرافی / مفهوم بیت تناسب معنایی دارد با ابیات :
کم گوی و گزیده گوی چون در تا ز اندک تو جهان شود بر
در سخن در ببایدت سفتن ورنه کنگی به از سخن گفتن
سخن پخته جوی و کوشش کن نفس از خام زد خموش کن
[146] -مفهوم : کم گوی و گزیده گوی چون در (بر حذر بودن از پرگویی و حرافی). / تضاد : یک ،صد / خطا ،راست / صد ،نماد کثرت است و یک ،نماد قلت و کمی
مصراع اول : کنایه از پر گویی و خطا گفتن / مصراع دوم : کنایه از کم و درست گفتن / تیر : استعاره از سخن ،مفعول / بیت در حکم تمثیل است ./ صد : اولی صفت برای تیر و دومی ضمیر شمارشی
[147] -خفیه :در نهان ،پنهانی / فاش : آشکار / خفیه ،فاش : تضاد / مرد ،زرد :جناس / روی زرد شدن : کنایه از شرمندگی و سرافکندگی / چرا : قید پرسش / مفهوم : بیت در مذمت و نکوهش غیبت است . / ارتباط معنایی دارد با ابیات :
در پس آزادگان به هیچ طریقی پیش کسان بد مگو که نیک نباشد
سخن در نهان نباید گفت که به هر انجمن نشایدگفت
پس کس نگوییم چیزی نهفت که در پیش رویش نیاریم گفت
مکن پشت دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی
[148] - پیش و پس :تضاد / بسی ،کسی :جناس ناقص اختلافی/ مصراع دوم : کنایه از استراق سمع ،دزدیده گوش دادن / بود که : ممکن است که بیت یادآور مثل :دیوار موش دارد ،موش گوش دارد
پیش دیوار آنچه گویی هوش دار تا نباشد در پس دیوار ،گوش
چه گفت آن سخن گوی پاسخ نیوش که دیوار دارد به گفتار گوش
به خلوت نیزش از دیوار می پوش که باشد در پس دیوار گوش
لب مگشا گرچه در او نوش هاست کز پس دیوار بس گوش هاست
«ش» پسش : ضمیر متصل ،مضاف الیه
[149] - توضیحات 5 :زندانی ،محبوس / تشبیه :راز به زندانی تشبیه شده است و دل به زندان / نگر: مراقب باش / راز ،باز : جناس ناقص اختلافی / شهر : استعاره از دل ،درون / در شهر : استعاره از دهان /
[150] - دهان دوختن : کنایه از سکوت و خاموشی اختیار کردن/ حسن تعلیل : علتی برای خاموشی انسان دانا آورده است . / زبان :استعاره از شعله ی شمع یا فتیله ی شمع
زبان داشتن شمع : تشخیص / زبان و دهان : مراعات نظیر / دوخته ،سوخته: جناس ناقص اختلافی / مرد : مجازاً انسان / شمع : نماد پرگویی / مصراع دوم : تمثیل است برای مصراع اول / دهان دوخته : صفت مفعولی / مفهوم :انسان خردمند چون به اثرات منفی پر گویی پی برده است سکوت اختیار کرده است .
ارتباط معنایی دارد با ابیات : سخن کم گوی تا در کار گیرند - که در بسیار ،بد بسیار گیرند / تو را بسیار گفتن گر سلیم است - مگو بسیار دشنامی عظیم است
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 13:55 توسط ع.فراتی
|
هدف از این وبلاگ: آموزش زبان وادبیات فارسی متوسطه برای دانش اموزان عزیزم و تذکار این مطالب جهت همکاران ارجمندم. «فارسی را پاس می داریم ،زیرا گفته اند/قدر زر،زرگر شناسد،قدر گوهر،گوهری»