تشریح دروس ادبیات فارسی 3(ریاضی- تجربی)

ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم

احسان و سپاس خاص خداوند عزيز و بزرگ[1] است كه فرمانبرداري و عبادت او سبب نزديكي و تقرب به اوست[2] و در سپاس و شكرگزاري او افزوني نعمت و بخشش[3] . هر دمي كه كشيده مي شود، ياري رساننده زندگي است و هر بازدمي ، شادي بخش وجود . پس در هر يك نفس دو نعمت وجود دارد و براي هر نعمتي شكري لازم و واجب است.

بيت:از دست و زبا ن چه كسي بر مي آيد كه شكر خدا را آن گونه كه شايسته است به عهده گيرد و آن را به تمامي انجام دهد؟ (هيچ كس نمي تواند شكر نعمت هاي او را به جا آورد)

آيه[4]:اي خاندان داوود سپاس بگزاريد و عده ي كمي از بندگان من سپاسگزارند.

بيت:بندگان همان بهتر است كه به خاطر كوتاهي و گناه به پيشگاه خداوند عذر و ناتواني خويش را عرضه كنند

بيت:وگرنه طاعت و عبادت شايسته ي پروردگاري او را هيچ كس از عهده بر نمي آيد

بارش رحم و عطوفت بي محا سبه ي او به همه رسيده و سفره ي نعمت و بخشش بي مضايقه ي او همه جا گسترده شده است.آبروي بندگان را به سبب گناه نهي فرموده نمي برد و روزي و رزق مقرر آنها را به سبب گناه زشت و ناپسند قطع نمي كند.

به فرش گستر باد مشرق[5] گفته تا فرش زمرد رنگ سبزه و چمن را پهن كند و به دايه ي ابر ِ بهاري فرمان داده تا دختران ِگياه را در گهواره ي زمين پرورش دهد. بر تن ِ درختان جامه ي سبز رنگ از برگ[6] را به منزله ي جامه ي نوروزي پوشانده و بر سرِكودكان شاخ به واسطه ي فرارسيدن فصل بهار كلاه از شكوفه قرار داده است. افشره ي درخت انگور بي مقدار به واسطه ي قدرت او به عسل برگزيده [7]تبديل شده و تخم خرمايي به واسطه ي پرورش او نخلي بلند و تناور[8] گشته است.

بيت: ابر و باد و ماه و خورشيد در ميان هستند تا تو روزي به دست آوري و با بي خبري از آن بهره نبري[9]

بيت: همه ي پديده ها حيران و مطيع تواند (همه تسخير و رام تو شده اند تا تو روزي به دست آوري) انصاف نيست كه تو به نوبه ي خود از خدا اطاعت نكني.

آمده است در حديثي از سرور موجودات و مايه ي فخر باشندگان و مايه ي بخشايش بر جهانيان[10] و برگزيده از افراد بشر و مايه ي تمامي و كمال دور زمان رسالت محمد مصطفي  - درود و تحيت خدا بر او خاندانش باد-

بيت عربي : اوست شفاعت كننده ، فرمانروا ،پيامبر خدا، راد و بزرگوار ، صاحب جمال ، خوش اندام ، با بوي خوش و به مُهر پيامبري نشان كرده

بيت عربي : به واسطه ي كمال خود به بلند پايگي رسيد و به نور جمال خود تاريكي را برطرف كرد همه ي خوي ها و خصلت هاي او نيكوست بر او و خاندانش درود فرستيد[11]

بيت فارسي :ديوار امت تو غمي از ويراني ندارد چرا كه پشتيبان و قيمي چون تو دارد كسي كه نوح كشتي بانش باشد چه ترسي از موج دريا دارد؟

حديث: هر گاه يكي از بندگان گناهكار درمانده و آشفته حال دست توبه به اميد پذيرفتن به پيشگاه خداوند بزرگ و بلند مرتبه[12] بلند كند خداوند بلند قدر به او توجه نمي كند؛ بنده باز از درگاه خداوند تمنا كند؛ خداوند باز از او رو برمي گرداند ؛ بنده بار ديگر خداوند را با عجز و خواري مي خواند و از او حاجت مي طلبد؛ خداوند پاك و منزه اين بار مي فرمايد:« اي فرشتگان من از بنده ي خود شرم دارم و او جز من پناهي ندارد پس او را بيامرزيدم». به دعوتش پاسخ گفتم و آرزويش برآورده كردم چرا كه از دعا و زاري بسيار بندگان شرم مي كنم.

بيت: بخشش و بزرگواري خداوند را ببين كه چه شگفت آور است ؛ در حالي كه بنده گناه كرده است او شرمنده است

گوشه نشينان كعبه ي بزرگي و عظمت او به كوتاهي در عبادت اين گونه اعتراف مي كنند كه «تو را چنان كه شايسته است پرستش نكرديم » و ستايندگان زيور جمال او به سرگشتگي نسبت داده شده اندچر اكه مي گويند : « تو را چنان كه سزاوار شناسايي تو ست نشناخته ايم» .

بيت: اگر كسي چند و چون او را از من بپرسد مي گويم عاشق از معشوق بي نشان و برتر از چگونگي چه مي توند بگويد؟

بيت: عاشقان در راه معشوق از هستي خود گذشته اند گويي كشته شده اند همچنان كه از كشتگان سخني شنيده نمي شود عاشقان نيز نمي توانند در وصف معشوق دم بزنند[13]

يكي از آگاه دلان (عارفان) سر به گريبان مراقبت[14]فرو برده و در درياي مكاشفه[15] غوطه ور شده بود؛ وقتي از آن سوداگري[16] باز آمد(= وقتي از آن كار فارغ شد) يكي از دوستان گفت : از اين گلزار معرفت[17]  كه در آن بودي براي ما چه ارمغان آورده ا ي؟(چه هديه اي به ما عطا مي كني ؟)گفت: به ياد داشتم كه وقتي به درخت گل برسم دامني براي هديه به ياران پر كنم وقتي رسيدم بوي گل[18] چنان مرا از خود بي خود كرد كه دامن از دستم رفت (اختيار خود را از دست دادم )

بيت:اي بلبل كه با فرياد و هنگامه ادعاي عاشقي داري ، عشق را از پروانه ياد بگير كه جانش از آتش عشق شمع سوخت اما دم بر نياورد

بيت: اينان كه ادعا مي كنند خدا (معشوق)  را شناخته اند،از او خبري ندارند . از كسي كه خبري از خدا داشته باشد خبري باز نمي رسد( خود را در خدا فنا مي كندو هيچ از خود باقي نمي گذارد حتي خبر)

بيت:اي خدايي كه از قوه ي فاهمه انسان كه شامل تخيل و سنجش و گمان و پندار[19] است فراتر و بالاتر قرار داري و از هرچه درباره ي تو گفته شد و از هرچه درباره ي تو شنيديم و خوانده يم برتر و فراتري

بيت: مجلس[20] وعظ و درس تمام شد و عمرما به پايان رسيد اما ما هنوز در ابتداي توصيف تو قرار داريم (آن گونه كه شايسته است نمي توانيم تو را وصف كنيم)

 

افلاك، حريم بارگاهت  [21]

بيت اول :اي كسي كه در معراج خود از درخت سدرة المنتهي[22] در آسمان هفتم[23] گذشتي و اي كسي كه گنبد عرش [24]تكيه گاه تو شد

بيت دوم :تو آن چنان بلند مقامي كه گوشه كلاهت بالاتر و برتر از فلك نهم است

بيت سوم :هم عقل با آن توانايي چون نوكري كه در ركاب سرور خود مي دود در برابر تو احساس حقارت مي كند و از تو تبعيت مي كند و هم شريعت در پناه تو قرار گرفته و تو از آن حمايت و پشتيباني مي كني

بيت چهارم :ماه با آن زيبايي به اندازه ي طاس كوچكي[25] كه بر گردن اسب تو بسته شده ارزش دارد و شب با آن سياهي رشته سياه حاشيه ي[26] پرچم تو شده است

بيت پنجم :جبرييل با آن قدر و منزلت نزد خداوند مانند گدايي بر درگاه تو اقامت كرده است و آسمان با آن همه عظمت حريم خانه و بارگاه تو محسوب مي شود

بيت ششم:چرخ آسمان اگرچه بلند و با رفعت است در برابر تو به اندازه ي خاك پايي است عقل اگرچه بزرگ و توانا ست در برابر تو كودكي بيش نيست

بيت هفتم :خدا به خاطر بزرگداشت تو به چهره ي همچون ماهت سوگند خورده است

بيت هشتم :خداوند که عقل و خرد را نگهبان جان قرار داد/ نام تو را در کنار نام خود آورده است.

 

رستم و اسفنديار

 

وقتي روز شد رستم گبر را بر تن کرد / و علاوه بر گبر،  زره موسوم به ببر بيان رابراي حفظ تن  پوشيد

کمندي بر ترک زين اسب خود بست / بر اسب خود که پيکري همچون فيل تنومند داشت سوار شد

همچنان تا ساحل هيرمند آمد/ در حالي که در دل از جنگ با اسفنديار اندوهگين بود و لبي پر از پند داشت.

از ساحل رود گذشت به طرف بالا رفت / از کار جهان دچار شگفتي شد

فرياد برآورد که اي اسفنديار نيک بخت / حريفت به ميدان آمد آماده جنگ شو

وقتي اسفنديار اين سخن را از آن شيرمرد جنگجوي پير شنيد

خنديد و گفت :از آن زمان که از خواب بيدار شدم خود را آماده جنگ کرده ام

دستور داد زره و کلاه خود / تيردان و نيزه اسفنديار جنگاور را ...

به نزدش بردند و و بر تن روشن خو د پوشيد / و آن کلاه کياني را بر سر گذاشت

دستور داد تا زين بر اسب سياه رنگ / گذاشتند و به نزد شاهزاده بردند

وقتي اسفنديار جنگجو زره را پوشيد / به واسطه ي زور و نشاطي که در او بود...

ته نيزه را بر زمين گذاشت / و به وسيله ي آن  از زمين به روي زين پريد...

مانند پلنگي که بر پشت گورخر سوار شود و گور خر را به شور و شتاب وا دارد

بدان سان هر دو آماده ي جنگ شدند / پنداري در جهان بزمي وجود ندارد

وقتي رستم پير و اسفنديار جوان آن دو شير سرافراز و دو پهلوان به هم نزديک شدند...

فريادي از اسب هر دو مرد برخاست که از آن فرياد گويي ميدان نبرد از هم شکافته شد

رستم با صداي بلند و محکم اين گونه گفت : اي شاه کامروا و نيکبخت...

اگر جنگ و خون ريزي مي خواهي و به درگيري و نزاع اصرار داري ...

بگو تا سوار زابلي را که مجهز به شمشير کابلي است بياورم

در اين ميدان آن ها را به جنگ آوريم و خود اينجا اندکي بايستيم و تامل کنيم

مطابق ميل تو خون ريخته شود و جنگ و درگيري را ببيني و لذت ببري

اسفنديار اين گونه پاسخ داد / که چرا اين قدر سخنان نابجا مي گويي؟

من به جنگ کابلي ها و يا جنگ ايرانيان و کابلي ها نيازي ندارم

روش و سلوک من هرگز اين گونه مباد/ اين کار در دين من شايسته نيست...

که ايرانيان را به کشتن دهم / تا خود تاج پادشاهي بر سر گذارم

اگر تو به يار و پشتيبان نياز داري بياور / من در اين جنگ به هيچ يار نياز ندارم و به کار من نمي آيد

دو مرد جنگاور قرار گذاشتند / هيچ کس در جنگ دخالت نکند و به ياري برنخيزد

بار نخست با نيزه با هم درگير شدند زخم ها بر يکديگر زدند طوري که خون از زره روان شد

به خاطر قدرت اسب ها و ضربه ي جنگجويان / شمشيرهاي سنگين آن ها شکست

مثل  شيران جنگجو برآشفته شدند / خشمگينانه بر تن هاي يکديگر ضربه  وارد کردند

دسته ي گرز سنگين شکست / دست دو پهلوان از خستگي از کار بازماند و ناتوان شد

پس از آن کمربند يکديگر را گرفتند / در حالي که دو اسب تندرو آن ها سر خم كرده بودند

گاه اين فشار مي آورد و گاه آن زور مي زد / هيچ کدام از پهلوانان از جاي خود حرکت نکرد

از ميدان جنگ دور شدند / در حالي که اسب ها خسته شدند و پهلوانان مجروح...

دهانشان به خاک و خون آلوده  و خون کف کرده بود / زره و پوشش جنگي آن ها پاره پاره شده بود

تو اي سيستاني مگر ضربه هاي کمان و زور بازوي مرا فراموش کردي؟

تو از جادوي زال اين گونه سالم و زنده مانده اي / وگرنه از شدت زخم در حال مرگ بودي

امروز طوري يال تو را بر زمين مي کوبم / که از اين پس زال تو را زنده نبيند

رستم در پاسخ گفت: از خداوند پاک که داراي جهان است بترس و عقل و احساس خود را تباه مکن

من امروز نه براي جنگ که براي عذر خواهي و حفظ آبرو آمدم

تو به ناحق با من مي جنگي و چشم عقل  خود را بر واقعيت مي بندي

زه را به کمان بست و آن تير را که از درخت گز تهيه کرده بود و پيکانش را در زهر پرورانده بود آماده کرد

تير گز را در کمان گذاشت / سر خود را به سوي آسمان کرد

مي گفت: اي خداوند خورشيد / اي دانايي که دانايي و شکوه و زور را تو مي افزايي

تو از جان پاک و توانايي و نيت من خبر داري...

که اين قدر سعي مي کنم مگر اسفنديار از جنگ منصرف شود

تو مي داني که او به ناحق با من مي جنگد / مي خواهد زور و جنگاوري خود را به من نشان دهد

به خاطر  اين گناه مرا مجازات مکن اي کسي که خالق ماه و تير هستي

رستم تير گز را زود در کمان گذاشت / همان طور که سيمرغ فرمان داده بود...

تير را بر چشم اسفنديار زد جهان پيش چشم آن مرد نامور تيره شد

قامت او که مانند سرو بلندبالا بود خم شد / دانايي و شکوه از او دور شد و از هوش رفت

 

قاضي بست 

1) و روز دوشنبه، هفتم صفر، امیر مسعود سحرگاه، سوار اسب شد و با بازان و یوزپلنگان شکاری و چاکران و هم نشینان و نوازندگان و خوانندگان به کنار رود هیرمند رفت؛ و غذا و شراب بردند و شکار زیادی به دست آمد زیرا تا هنگام چاشت (بین صبح و ظهر) مشغول شکار بودند. سپس، به کنار آب فرود آمدند و خیمه ها و سایبان ها را بر پا کردند. غدا خوردند و شراب نوشیدند و بسیار خوش گذراندند.

2) اتّفاقا، پس از نماز، امیر مسعود کشتی ها را خواست و ده قایق کوچک آوردند. یکی از قایق ها بزرگ تر و برای نشستن امیر بود و بسترها را مهیّا کردند و سایبانی بر آن کشیدند. و امیر به آن جا رفت و از هر نوع مردم در کشتی های دیگر بودند و هیچ کس خبر نداشت. ناگهان، متوجه شدند که چون آب فشار آورده و کشتی پر شده بود، شروع به پاره پاره شدن و فرو رفتن کرد. زمانی آگاه شدند که نزدیک بود کشتی غرق شود. بانگ و آشوب و فریاد برخاست. امیر بلند شد و خوشبختانه کشتی های دیگر به او نزدیک بودند. هفت هشت تن از آن ها پریدند و امیر را گرفتند و به کشتی دیگری رساندند و بسیار کوفته و مجروح شد و پای راست او زخمی گشت؛ بـه گونه ای که به انـدازه ی یک کمربنـد پوست و گوشت جـدا شد و چیـزی نمانده بود که غرق شود. امّا خداوند پس از نشان دادن قدرت، رحمت کرد؛ و جشن و شادی ای به آن فراوانی، تیره و مکدّر شد و وقتی امیر به کشتی رسید، کشتی ها را راندند و به کناره ی رود رساندند.

3) و امیر که از مرگ نجات یافته بود، به خیمه آمد و لباس هایش را عوض کرد و خیس و ناخوش شده بود و سوار اسب شد و سریع به قصر آمد زیرا خبری بسیار ناراحت کننده در لشکرگاه افتاده بود و اضطراب و پریشانی زیادی به پا شده بود و بزرگان و وزیر برای استقبال رفتند. وقتی پادشاه را سالم یافتند، فریاد و دعا از سپاهی و رعیّت بلند شد و آن قدر صدقه دادند که اندازه و حساب نداشت.

4) و روز دیگر امیر دستور داد تا به سبب این حادثه ی بزرگ و دشوار که افتاد و سلامتی که به آن پیوسته شد نامه ها به غزنین و تمام مملکت بنویسند و فرمان داد تا به شکرانه ی این سلامتی یک میلیون سکّه ی نقره در غزنین و دو میلیون سکّه ی نقره در سرزمین های دیگر، به نیازمندان و درویشان بدهند و نامه نوشته شد و به امضای امیر استوار و محکم شد و مژده دهندگان رفتند.

5) و روز پنجشنبه، یازدهم صفر، امیر دچار تب سوزانی شد و هذیان بر امیر غلبه کرد، به گونه ای که نتوانست اجازه ی دیدار و ملاقات دهد و از مردم پنهان شد، به جز از پزشکان و چند تن از خدمتکاران مرد و زن، و دل ها بسیار حیران و نگران شد تا حال امیر چگونه می شود.

6) از زمانی که این کسالت و بیماری پیش آمده بود، بونصر به خطّ ِخود از نامه های رسیده، موضوعات مهم را بیرون می آورد و به خاطر زیادی موضوعات مهم، آن چه را که ناپسند نبود به دست من به اندرون خانه می فرستاد و من آن را به آغاجی خادم می دادم و سریع جواب می آوردم و امیر را اصلاً نمی دیدم تا زمانی که نامه هایی از پسران علی تکین آمد و من موضوعات مهم آن نامه ها را بردم و مژده ای بود. آغاجی گرفت و پیش امیر برد. پس از یک ساعت، بیرون آمد و گفت: «ای ابوالفضل، امیر تو را می خواند.»

7) پیش رفتم. دیدم خانه را تاریک کرده و پرده هایی از جنس کتان آویزان کرده و خیس نموده و شاخه های بسیاری قرار داده و تاس های بزرگ پُر یخ بر بالای آن نهاده بودند و امیر را دیدم که آن جا بر بالای تخت نشسته است، در حالی که پیراهن نازک کتانی بر تن و گردن بندی کافور در گردن داشت و بوالعلای پزشک را آن جا پایین و کنار ِتخت نشسته دیدم.

8) امیر گفت: «به بونصر بگوی که امروز تندرست و سالم هستم و در این دو سه روز اجازه ی ملاقات داده می شود زیرا بیماری و تب به طور کامل از بین رفته است.»

9) من بازگشتم و آن چه پیش آمد، به بونصر گفتم. بسیار شاد شد و خداوند - بزرگ و گرامی- را به خاطر سلامتی امیر سجده ی شکر کرد و نامه نوشته شد. نزدیک آغاجی بردم و اجازه ی ورود به من داده شد، تا سعادت دیدار چهره ی مبارک پادشاه دوباره نصیبم شد و امیر آن نامه را خواند و ظرف مرکّب خواست و امضا کرد و گفت: «وقتی نامه ها فرستاده شد، تو برگرد زیرا پیامی در خصوص موضوعی برای بونصر دارم که باید به وسیله ی تو داده شود.»

10) گفتم «همین کار را می کنم.» و با نامه ی امضا شده بازگشتم و این احوال را به بونصر گفتم.

11) و این مـرد بـزرگ و نویسنـده ی باکفایت، با شادمانی شـروع به نوشتن کـرد. تا نـزدیک نماز ظـهر از این کارهای مهم فارغ شده و گروه نوکران و سوار را گسیل کرده بود. پس نامه ای به امیر نوشت و هر چه کرده بود، شرح داد و به من داد.

12) و نامه را بردم و اجازه ی ورود به من داده شد و رساندم و امیر نامه را خواند و گفت «خوب است.» و به آغاجی خادم گفت «کیسه ها را بیاور!» و به من گفت «بگیر؛ در هر کیسه هزار مثقال تکّه ها و پاره های طلاست. به بونصر بگو که طلاهایی است که پدر ما از جنگ هندوستان آورده است و بت های طلایی را شکسته و ذوب و تکّه تکّه کرده است و حلال ترینِ مال هاست. و در هر سفری برای ما از این طلا می آورند تا صدقه ای که می خواهیم بدهیم حلال بی شک و تردید باشد از این طلاها می دهیم؛ و می شنویم که قاضی بست، بوالحسن بولانی، و پسرش، بوبکر، بسیار تهیدست هستند و از کسی چیزی نمی گیرند و زمین زراعتی اندکی دارند. یک کیسه باید به پدر داد و یک کیسه به پسر، تا برای خود زمین زراعتی ِحلال ِکوچکی بخرند و بهتر و راحت تر بتوانند زندگی کنند و ما مقداری از حقّ این نعمت تندرستی که بازیافتیم، به جا آورده باشیم.»

13) من کیسه ها را گرفتم و به نزد بونصر بردم و حال را شرح دادم.

14) بونصر دعا کرد و گفت: «پادشاه این کار را بسیار نیکو انجام داد و شنیده ام که بوالحسن و پسرش گاهی به خاطر ده سکّه ی نقره درمانده هستند.» و به خانه برگشت و کیسه ها را با او بردند و پس از نماز، کسی را فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را خواند و آن ها آمدند. بونصر پیام امیر را به قاضی رسانید.

15) قاضی بسیار دعا کرد و گفت: «این بخشش و انعام مایه ی افتخار من است. آن را پذیرفتم و پس دادم زیرا به دردِ من نمی خورد و قیامت بسیار نزدیک است، نمی توانم حساب آن را پس بدهم و نمی گویم که به آن ها نیاز ندارم امّا چون به آن چه دارم و کم است قانع هستم، گناه و عذاب این مال چه به دردِ من می خورد؟»

16) بونصر گفت: «شگفتا، طلایی که سلطان محمود با جنگ از بتخانه ها به وسیله ی شمشیر آورده و بت ها را شکسته و تکّه تکّه کرده و خلیفه گرفتن آن را جایز می داند، آن طلاها را قاضی نمی گیرد؟»

17) قاضی گفت: «زندگی سرور ِما دراز باد؛ وضع خلیفه فرق می کند زیرا او صاحب ولایت است و خواجه با امیر محمود در جنگ ها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیده است که آن جنگ ها بر اساس سنّت و روش پیامبر (ص) است یا نه. من این طلاها را نمی پذیرم و مسئولیّت این را به عهده نمی گیرم.»

18) بونصر گفت: «اگر تو قبول نمی کنی به شاگردان خود و به نیازمندان و درویشان بده.»

19) قاضی گفت: «من هیچ نیازمندی را در بُست نمی شناسم که طلا را بتوان به آن ها داد و این چه کاری است که طلا را کس دیگری ببرد و من در قیامت حساب آن را پس دهم؟ به هیچ حال این مسئولیّـت را قبول نمی کنم.»

20) بونصر به پسر قاضی گفت: «تو طلاهای متعلّق به خود را بگیر.»

21) پسر قاضی گفت: «زندگی سرور ما دراز باد. به هر حال من نیز فرزند این پدر هستم که این سخن را گفت و از وی علم آموخته ام و اگر او را یک روز دیده و احوال و عادات او دانسته بودم، واجب می کرد که در طول عمـر از او پیـروی می کردم. پس، جای آن نیست کـه پس از سال ها زندگی با او خلاف نظرش رفتار کنـم و من هم از حساب رسی و توقّف در رستاخیز و پرس و جوی قیامت می ترسم که او می ترسد و آن چه از مال اندک دنیا دارم حلال و کافی است و به چیز بیشتری نیازمند نیستم.»

22) بونصر گفت: «خدا خیرتان دهد؛ همانا شما دو تن بسیار بزرگ هستید» و گریه کرد و آن ها را برگرداند و بقیه ی روز در فکر بود و از این ماجرا یاد می کرد.

23) و روز دیگر، نامه ای به امیر نوشت و حال را شرح داد و طلاها را برگرداند.

 

«بانگ جرس»

 

بيت اول: هنگام آن رسيده كه توشه راه سفر را براسب ببنديم وآماده سفرشويم وتصميم بگيريم كه ازهمه موانع كه چون سد مقابل ما قرار دارند بگذريم.

بيت دوم: ازهرگوشه و كنار فرياد كوچ به گوشم مي آيد. خروش از زنگ كاروان برخاست(كاروان آماده رفتن است) واي بر من كه همچنان خاموشي گزيده ام وآماده رفتن نشده ام.

بيت سوم:بلند همتان دريادل، راه سفري را در مقابل دارند، پا در ركاب آماده حركت هستند.

بيت چهارم: برادر هنگام رفتن است وراه طولاني، بيم به خود راه نده ودررفتن شتاب كن دراين كار بهترين تدبير همت وكوشش است.

بيت پنجم:هنگام سفررسيده است بيا تابا اسب بردشتها بتازيم وتاسرزمين فلسطين پيش برويم.

بيت ششم:فلسطين پرازاستعمارگران است كه چون فرعونيانند ومردي چون موسي جلودار است ومانعي چون نيل برسر راه قراردارد.

بيت هفتم: اي برادر فضاي سرزمين ما كه چون خانه ماست به خاطر حضور دشمنان تنگ وكوچك شده است واين كه در وطن ما بيگانه جاي بگيرد براي ما ننگ شمرده مي شود.

بيت هشتم: فرماني رسيد كه اين سرزمين راازدشمن بازپس بگيريد(سرزمين فلسطين) تخت ونگين را از اهريمن(دشمن) پس بگيريد.

بيت نهم: اين بدان معني است كه همچنان موسي قصد نابودي سامري راكرد امام خميني قصد نابودي اسرائيل رادارد پس اي ياران بايد به مقام رهبري وولي خود ياري رسانيد.

بيت دهم: فرمان رهبر چنين است كه بر دشتها بتازيد ـ دشت حتي اگرازخون كشتگان دريا شود بازهم به هجوم خود ادامه دهيد.

بيت يازدهم:فرمانبرداري واطاعت از فرمان رهبر واجب و بايسته است اگر درراه تحقق فرمان رهبر، شمشيراز هرسو برما ببارد بگو ببارد براي ما سخت نيست.

بيت دوازدهم: اي برادر كه چون جان عزيزي، برخيز وقصد سفركن اگر دراين راه شمشير ببارد(با خطرات بسيار روبرو شوي) باكي نيست جانت را چون سپري درمقابل اين خطرات نگه دارو جانت را فدا كن.

بيت سيزدهم: اي دوست برخيزتا به سمت جولان اشغال شده برويم و پس از فتح آنجا تا لبنان پيش برويم.

بيت چهاردهم: لبنان آنجاست كه در هر سويش صد شهيد در خاك خفته اند آنجا كه درهر گوشه اش كه هجوم اشغالگران غمي پنهان در خود دارد.

بيت پانزدهم: اي دوست مصيبت لبنان و مردم لبنان ما را ازپاي درآورد مصيبت روستاي دير ياسين چنان بر ما دشوارآمد كه پشتمان شكست.

بيت شانزدهم: بخاطر تقدس طور سينين بايد با مژگان چشم خود گرد ازآن پاك كنيم. بايد از اينجا تا فلسطين به احترام و تحمل سختي با سينه خيز  پيش برويم.

بيت هفدهم:اي دوست برخيز و فرياد چاوش را بشنو كه اكنون پرچم قيام را بر دوش گرفته است.

بيت هجدهم: لبيك گويان بر اسب راهوار خود بنشين وآماده رفتن به ميدان جنگ شو. مقصد سرزمين مقدس فلسطين است كه همپاي رهبر خود بايد تا آنجا بتازيم.

 

«باغ نگاه»

صبحگاهان روشنايي چشمانت چون دو پرنده آزاد، خاموش وآرام، چشمان تو را كه انگار صحن حرم است، ترك كردند و به پرواز درآمدند.

شبانگاهان روشنايي چشمانت مانند دو رديف پرنده ياكريم،همراه نسيم ازچشمانت - كه براي ديوار دل مانند لبه هستند- به پرواز درآمدند.

در برابر چشم تو كه چون مزرعه اي سبز و پربار است ، آفتاب مانند خار و خس بي ارزش وبي رنگ است.

آبشار در برابر درياي خشم تو موجي است كه از حركت باز ايستاده است.

با وجود نابيناشدنت هنوز مي توان از باغ نگاهت سبدي از ميوه ي نور و روشني چيد.

 

ترانه ي من

مانند موج ها كه به سوي ساحل شني راه مي سپارند

دقيقه هاي عمر ماهم با شتاب به سوي پايان خود پيش مي روند

هر دقيقه جاي خود را به دقيقه ي بعدي مي دهد

و در گيروداري پيوسته از هم سبقت مي گيرند

تولد كه روزي از اصل نور بود

به سوي بلوغ پيش مي رود و زماني كه جواني را چون تاجي بر سر آن گذاشتند

حوادث ناگوار شكوه جواني را تهديد مي كنند

زمان كه روزي بخشنده بود بخشش هاي خود را نابود مي كند

آري زمان شكوه جواني را تباه و دگرگونه مي كند

بر ابروهاي زيبا به طور موازي چين مي اندازد

و مرواريدهاي كمياب طبيعت را به كام خود مي ريزد

زمان دروگري است كه هيچ گياهي از آسيب داس او در امان نيست

جز شعر من كه در روزگارهنوزنيامده هم برجا مي ماند

تا دست ستمگر دهر  ناخواسته ارزش تو را ستايش كند

 

«چشم به راه»

 

خدايا آنان كه جزتو داراي همه چيز هستند، كساني را كه جزتو چيزي ندارند به تمسخر مي گيرند- واين جاي تعجب است چون در حقيقت آنان اند كه بي خدا چيزي ندارند -

 

به دنيا آمدن هر كودك پيامي است از سوي خدا براي انسان كه خدا هنوزاز انسان قطع اميد نكرده است - واميدوار است كه انسان به فطرت روحاني خود روكند وارزش هاي انساني را شكوفا كند-

 

خدا به انسان مي گويد شفايت مي دهم به اين سبب كه به تو آسيب مي رسانم. تو را دوست دارم به اين سبب كه مجازاتت مي كنم.

 

داستان كساني كه به فطرت انساني خود پشت مي كنند ودر نتيجه به گمراهي وتباهي دچار مي شوند مانند آناني است كه فانوس رابر پشت حمل مي كنند در نتيجه به جاي اين كه راه مقابل آنها روشن شود با سايه آن را تاريك مي كنند.

 

داستان كساني كه محاسن خود را همه جا پخش مي كنند اما عيب خود را نمي بينند مانند ماه است كه روشني خود را در آسمان منتشر مي كند اما لكه هاي سياهش را براي خود نگه مي دارد.( انسان های بخشنده و ایثارگر، خوبی و روشنایـی را به دیگـران می دهند و رنـج و بلا را برای خود نگه می دارند (دیگران را بر خود ترجیح می دهند).

 

مثل كسي كه مي پندارد  پديده هاي هستي و انسانهاي ديگر براي اين آفريده شدند كه تنها وسايل رفاه اورا فراهم كنند مانند كاريز است كه خوش دارد فكر كند  رودها فقط براي اين هستند كه به او آب برسانند.

 

اگر براي نعمتي چون خورشيد وزمين شكرگزار خدا  نباشيم  براي گلهايي كه به ما بخشيد بايد اورا شكر كنيم - چون گل مظهر همه زيبايي ها و خلاصه همه خوبي هاست  -

 

شمشادی باشید.